روز اول:

-من:"آوا خانوم ! نمیشه نهار نخوری که ...الان ساعت ۵ شده ...بیا یه چیزی بخور. "

-آوا:"مامان آخه اونقدرها هم که تو فکر می کنی ، گشنه ام نیست."

روز دوم:

-من:"آوا! امروز هم نمی خواهی نهار بخوری؟؟؟"

-آوا:" آخه می دونی چی شده؟ یه عفونت سیاهی تو دهنم زده که نمی تونم غذا بخورم."

-من:"ببینمش..."

-آوا:" آخه تو نمی تونی ببینی، خیلی کوچولوئه.مامانها و باباها و مامان بزرگها و بابابزرگها و دکترها نمی تونن ببیند.فقط من می تونم چون چشمم کوچولوئه!"

روز سوم:

-من:"آوا ! امروز دیگه چرا نمی خواهی غذا بخوری؟"

-آوا:" آخه رژیم دارم!!!!!!"

*روز اول: با ژست ملتمسانه

*روز دوم:با ژست  زبان درازانه

* روز سوم:با ژست به بن بست رسیده !!!!