دنیای این روزهای من
روزهایم به شکل عجیب و تازه ای آرام شده اند، ساعتها مثل دریای یک صبح بی صدای بهاری ، به روی خودشان نمی آورند شبهای پیش از این با من چه کرده اند...سردرگمی های بود که گم شد ...سرگشتگی هایی که سر شد...مردی که شاید این روزها ، پختگی اش در آستانه چهل سالگی ، بیشتر از شوخ طبعی سی سالگی اش جذبم می کند....کودکی که گویی پس از 4 سال از آمدنش، دوباره کشفش کردم...دوباره یافتمش....لحظاتی دارم که سرشارند از زندگی...زندگی به معنای واقعی خودش ...پر از ناخنهای لاک زده و پر از شادی های سه نفره و پر از سرخی خنک و شیرین هندوانه،
روزها مدام کش می آیند و وقت اضافه می شود، تاریکی، دیر در خانه مان را می زند و هنوز هوا روشن است که مرد خانه مان می آید. همه چیز بوی زنده ای دارد ، اینقدر همه چیز خوب پیش می رود که ترسم می گیرد از این همه آرامش!!!
وقتهایی می یابم این روزها که سالهاست در پی اش هستم، وقتی برای لم دادنهای عصرگاهی و عاشقی های صبحگاهی و کودکانه های شبانگاهی،
چیزهایی می بینم این روزها که سالهاست ندیده ام...بیهوده نیست که پیرترها قدر زندگی را بهتر می دانند....به من الهام می شود که زندگی کوتاه است حتی نود سالش هم کوتاه است، می دانم آنچه امروز هست، فردا نیست ....
حواستان به خودتان باشد که این روزها حسابی در کمین شما هستم، می خواهم ببلعمتان و تمام وجودم را پر از شما کنم، مراقب خودتان باشید که نمی گذارم حتی یک قطره از شما هم از لا به لای دستهای تشنه ام به زمین فرو بریزد، جایی همین اطراف پنهان شوید که اگر ببینمتان آنچنان در آغوش می فشارمتان که راه گریزی از آن نباشد...با شما هستم ...ای تمام لحظه های این روزهای من!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...