بار هستی...کتابی که باید زندگی اش کرد!
همه شاعرها و نویسنده ها و فیلمساز ها از لحظاتی می گویند که عشق پدید می آید ، دلتنگی هایش ، بیم از دست دادن، رقیب ، دنیایی که همه تلاشش را می کند تا وصال نباشد، روزگاری که وقع نمی گذارد به همه احساسات انسانی....زنی عاشق مردی است که می میرد، مردی عاشق زنی که آن بالا بالاهاست.....
هرچه کتاب خوانده ام که مضمون عاشقانه ای دارد ، تا حالا – تقریبا- همین بوده است...
شاید برای همین است که بعد از خواندن "بار هستی " حس تازه ای به من دست داد ! کسی پیدا شد تا کتابش را از نقطه ای آغاز کند که عشق می خواهد در زیر یک سقف بودن، جاری شود و به این راحتی ها هم نیست....می دانم عشق چگونه در تمام لحظاتی که دست در دست هم قدم می زنید ،جای خود را باز میکند ، در تمام روزهایی که در دو سوی میزی که رویش دو فنجان نیمه پر قهوه است ، چگونه رسوخ می کند، در صدایی از راه دور، در هدیه ای، در رنگهای قرمز و شاد.....
ولی کیست که بگوید عشق در یک خانه ، که می بایست در آن حمام کرد و کف توالت شست و عارق زد و باد معده بیرون داد ، کجاست؟ ....عشق آن لحظه ای که کیسه زباله را کشان کشان می برد تا سر کوچه گذاشت؟ ....و آنجا که هر کار چندش آور و تکراری روزانه ای را باید به انجام رسانید؟
و "میلان کوندرا" ی محبوب من ، گرچه از این اتفاقات ساده روز مره حرفی به میان نیاورده ولی به زیبایی، عشقی را به تصویر کشیده که می خواهد به زور خودش را در هر مکانی ، جا می کند ، در یک تخت کهنه ، در اتاقی نمور، در روزهای جنگ ، در سفر و حتی در بی وفایی های یک همسر....در "سبکی تحمل ناپذیر هستی" *، از عشقی سخن می گوید که نه می توان تعهدش را تحمل کرد و نه توانی برای رفتن باقی می گذارد....و شاهکار اینجاست که در کتابی که واژه واژه اش ، عشق است، از عشق افلاطونی حرفی به میان نیامده، از اشک و گل و شعر و بوسه های عاشقانه، حرفی به میان نیامده....از همان عشقی سخن رفته که من و تو هم در طول روز تجربه اش می کنیم....همان سختی هایی که می کشیم برای مسئولیت و تعهد....همان ایستادن جلوی هر آنچه زمانی دوستش داشته ایم.
می دانی چیست "توما"! من شهامت تو را در نپذیرفتن تعهدت به زندگی زناشویی می پسندم ! من حتی رها کردن زن و بچه ات را به خاطر تحمل نکردن بار هستی ، دوست دارم...
و "ترزا"ی نه چندان امروزی ! من سبکی روح آزرده ات را در سطر سطر کتابی که خالقت ، نوشته است، حس کردم....تو را حس کردم...
*ترجمه ای دیگر از عنوان کتاب

.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...