عذاب وجدان!
(در حالیکه عذاب وجدان دارم)
خوب که فکر میکنم می بینم خوب اینقدرها هم مهم نبود ! میگذاشتم بخوابه و زنگ میزدم ۱ ساعت دیر تر می رفتم یا با حوصله بیدارش میکردم میبرم پشت پنجره یا پیش عروسکاش کم کم باهاش حرف میزدم تا بیدار بشه! منو ببخش دخترم!
( درحالیکه همیشه بهترین راه حل دیر به ذهنم میرسه)
تمام طول هفته قبل آوا مریض بود و توی خونه بودم و تا این آقای ۱۹ نوت بوکش رو درست نکنه از خونه نمیتونم کانکت بشم! ولی خیلی هم بد نگذشت! صبحها تا ساعت ۱۱ میخوابیدیم !بعد هم به قول آوا "صوبون" میخوردیم و یه کم بازی میکردیم .بعد از نهار هم دوباره ۲ ساعت میخوابیدیم !چه کیفی!از وقتی ۶ سالم شد که رفتم مدرسه تا حالا توی گلوم یه خواب بعد از ظهر حسابی گیر کرده!
(در حالیکه دلم خواب میخواد!)
اخبار آوا:
یکی از روزا که با هم تنها بودیم نهار تخم مرغ نیمرو درست کردم که تا حالا فقط صبحانه ها خورده بودش.
مامان: آوایی بیا غذا بخوریم!
آوا: صوبون بخوییم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( صبحونه بخوریم؟)
(در حالیکه آوا از ساعت ۱۰ تا ۴ بعد از ظهر هیچی نخورده!)مامان:آوا غذا میخوری؟
آوا:نه!
مامان:موز میخوری؟
آوا:نه!!!
مامان:شیر میخوری؟
آوا: آبا جو هیشی نده ه ه ه ه ه ه !( به آوا جون هیچی نده!!)
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...