خیلی عذاب وجدان دارم !امروز صبح سر آوا داد زدم! می دونم بدترین نوع برخورد با بچه ها اینه که کنترل رو از دست بدی!عصبانی بشی ! نتونی درست رفتار کنی و در نهایت هم قربون صدقه بچه ای بری که عصبانیت کرده! ولی گاهی وقتها آدم اینقدر مستاصل میشه که نمیتونه فکر کنه!امروز صبح ساعت ۸:۱۵(لازم به ذکر است ساعت کار من ۸:۳۰ و فاصله خونه تا شرکت نیم ساعته!) بعد از اینکه با هزار دردسر لباس و کلاه و شال تنش کردم شروع کرد به زار زار گریه که: " دی آی ( درآر) ! میخوام بخوابم!"  بعد م با تقلا شروع کرد به کندن لباساش از تنش! خوب من باید چی میگفتم؟ اصلا بچه ای در اون حد خوابالو میفمه من چی میگم؟چطور باهاش منطقی صحبت کنم وقتی شدیدا ناراحتم از اینکه مجبورم به این زودی بیدارش کنم؟؟؟

(در حالیکه عذاب وجدان دارم)


خوب که فکر میکنم می بینم خوب اینقدرها هم مهم نبود ! میگذاشتم بخوابه و زنگ میزدم ۱ ساعت دیر تر می رفتم یا با حوصله بیدارش میکردم میبرم پشت پنجره یا پیش عروسکاش کم کم باهاش حرف میزدم تا بیدار بشه! منو ببخش دخترم!

( درحالیکه همیشه بهترین راه حل دیر به ذهنم میرسه)


تمام طول هفته قبل آوا مریض بود و توی خونه بودم و تا این آقای ۱۹ نوت بوکش رو درست نکنه از خونه نمیتونم کانکت بشم! ولی خیلی هم بد نگذشت! صبحها تا ساعت ۱۱ میخوابیدیم !بعد هم به قول آوا "صوبون" میخوردیم و یه کم بازی میکردیم .بعد از نهار هم دوباره ۲ ساعت میخوابیدیم !چه کیفی!از وقتی ۶ سالم شد که رفتم مدرسه تا حالا توی گلوم یه خواب بعد از ظهر حسابی گیر کرده!

(در حالیکه دلم خواب میخواد!)


اخبار آوا:

یکی از روزا که با هم تنها بودیم نهار تخم مرغ نیمرو درست کردم که تا حالا فقط صبحانه ها خورده بودش.

مامان: آوایی بیا غذا بخوریم!

آوا: صوبون بخوییم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( صبحونه بخوریم؟)

(در حالیکه آوا از ساعت ۱۰ تا ۴ بعد از ظهر هیچی نخورده!)مامان:آوا غذا میخوری؟

آوا:نه!

مامان:موز میخوری؟

آوا:نه!!!

مامان:شیر میخوری؟

آوا: آبا جو  هیشی نده ه ه ه ه ه ه !( به آوا جون هیچی نده!!)