* تو یه کتابی راجع به سیاه پوستها براش خونده بودم و چند تا عکس هم دیده بود ازشون .تو رستوران، یه خانواده آفریقایی دیدیم:

-"مامان! اینها چرا اینقدر سیاه شدند؟"

-"دخترم ! سیاه پوستند دیگه! مثل اون کتاب که عکساشون بود ها!"

-"پس چرا به جای شورت ، برگ نپوشیدند؟"

 *  تو خونه مادر بزرگش یه اسکوتر داره، مدتی هست گیر داده واسه خونه خودمون هم بخریم و راستش من هم مدتی است بهانه میارم واسه نخریدنش(مثل امروز پول همراهم نیست و یادم رفت و اینها!) یه روز زنگ زدم تلفنی باهاش صحبت می کردم:

         _"مامان! راستی امروز پول همرات هست؟"

 (من هم از همه جا بی خبر):"آره !چطور؟"

   -"پس یادت باشه برای خونه خودمون هم اسکوتر بخری! خودنه خود خود خود خودمون ! همون خونه ای که من و تو بابا توش زندگی می کنیم ! همون خونه خانباده ما! خانباده ما ،یعنی من و تو و بابا !!!!"

 

* کتاب "می می نی " رو براش خوندم و رسیدم به سوالات آخر کتاب که باید از بچه بپرسی...

-"آوا ! چرا می می نی دندونش درد گرفت؟"

-"برای اینکه یه عالمه شیرینی خورده بود! ولی من هر وقتی بخوام شیرینی یا شکلات بخورم فقط یکی می خورم که دندونام درد نگیره...یا دو تا...یا سه تا....یا چهار تا....یا پنج تا...که کم باشه، دندونام درد نکنه!"

(ناگفته نماند بین این اعداد چند ثانیه ای با خودش فکر می کرد که حرفی نزنه بعدتر بر علیه خودش ازش استفاده بشه!)

* اسم غذاها رو با هم بازی می کنیم، من می گم قیمه اون میگه"سه فنجون!"

* اومده میگه "مامان !من بلدم جوجه کباب درست کنم"، بهش میگم بگو من هم یاد بگیرم:

-"اول یه کم پیاز و یک مرغ و یک کم زرفرون رو با هم قاطی می کنی و می ذاری روی توری...بعد میشمری ۱ و ۲ و ۳ ...بعد اینور اونور می کنی...دوباره میشمری ۱ و ۲ و ۳....دوباره اینور اونور می کنی تا بپزه!"

-عکس متن دارد!

یه هواپیما تو آسمون بود، به خاطر نور خورشید ، عینک من رو زد!