از روزهایی که در اندیشه ام هستند
1- مکان :پارک
یه خانم جوان داره یه دختر بچه رو تاب میده، می خنده، از بس می خنده ، خوشگله....دقت کردید اونهایی که می خندند چقدر خوشگلند؟...یک خانم میانسال داره پسرش رو تاب میده، پسرک حدود 8 ساله!....زن میانسال اخموست...از بس اخموست به دل نمیشینه! از اونهایی که رنگ پوستشون واسه حرصهایی که خوردند کدر شده! از اون یکی می پرسه :"دخترته؟"...زن جوان جواب میده:" نه ! دختر داداشمه! آوردمش بازی کنه!" ...زن جوان به من هم نگاه میکنه...به هم لبخند می زنیم...از اون چهره هایی داره که همه دلشون می خواد بهش لبخند بزنند و خودشون رو به یک لبخند زیبای عصرگاهی مهمون کنند!...زن میانسال به پسرش میگه:" شانس رو ببین...تو که اصلا انگار نه انگار عمه داری...مردن انگار...اینها نیش نزنند ، پارک بردن بخوره تو فرق سرشون!" ...به من نگاه می کنه .با همون چشمهای تیز زشت...منتظر یه نگاه تائید گر یا جمله ای از این دست:" والا به خدا! مردم خواهر شوهر دارند ما هم خواهر شوهر داریم!"...سکوت می کنم و به پسرکی فکر می کنم که یحتمل هر روز از این جمله ها زیاد می شنوه....با خودم فکر می کنم ، سالها می گذره و شاید دخترم عاشق این پسرک بشه....یعنی اون موقع یادم میاد که روح مرد جوان رو بشکافم و همه این کینه ها رو از دلش بیرون بکشم ؟
2- مکان: پارک
آوا طبق معمول داره چپکی از سرسره میره بالا! شلوارک لی پاشه ، با کتونی های صورتی اش....دخترک همسن و سال آواست...اونهم میخواد برعکس بره از سرسره بالا! مامانش بهش تذکر میده...چند بار تکرار می کنه که لباسش کثیف میشه...(راست هم میگه شاید! اون پیرهن گل و منگولی کم کمش 60 یا 70 تومانی می ارزه و حیفه وسط بازی خراب بشه!!!) گوش دخترک بدهکار نیست...حتی تهدید های مبنی بر رفتن به خونه هم اثری نداره...زن راه دیگری در پیش میگیره...میاد به آوا میگه:" دختر خانوم! اینوری نرو بالا ! بچه های دیگه ازت یاد میگیرند! با کفش هم میری بالا...سرسره کثیف میشه اینها لباساشون خراب میشه!"
(مدتها بود به بچه ای نگفته بودم "دختر خانوم" یا "آقا پسر" ....چند سالی هست عادت کردم به گفتن "دخترم " یا "پسرم" ...انگار وقتی بچه داری ، همه بچه های دنیا ، یه جورایی باهات همخون میشن!)
آوا هاج و واج نگاهش می کنه! از پله میره بالا....غمگینه...تحمل نمیکنم....بهش میگم:"آوا! هرجور دوست داری بازی کن! نگران کثیفی سرسره و لباست هم نباش! اینجا پارکه ! مهمونی نیست! هر کس هم بهت چیزی گفت، بگو پارک مال همه است!".....می دونم نباید اینها رو بهش می گفتم..می دونم باید خودش یاد بگیره چطور از خودش دفاع کنه، می دونم باید با متضادهای اجتماع کنار بیاد...حتی می دونم که باید از پله های سرسره بالا رفت و از شیبش پائین اومد ولی اینها رو من می دونم نه اون و زود نیست آیا برای فهمیدن اینهمه دشواری؟ ...اما دلم نیومد...دلم نیومد .چون به این فکر کردم که سالها میگذره و دخترک میشه دوست و همکلاس دخترم و اون موقع یادم نمیاد که روح زن جوان رو بشکافم و این محدودیتهای احمقانه رو- که عرف و شرع و قانون نیست و فقط ساخته و پرداخته ذهنهای بسته ماست-، از ذهنش بیرون بکشم....
3-مکان :پارک
دختر کوچولو میزنه زیر گریه...خواهر بزرگتر مادر رو صدا می زنه و بهش میگه دخترک موفرفری خواهر کوچولوش رو زده! مادر میره سمت دختر موفرفری...."چرا کوچولوها رو می زنی؟"...موفرفری جواب میده:" بهش گفتم برو کنار من رد بشم، نرفت!"...مادر با آرامش حرف می زد:" این هنوز دو سالش هم نشده...متوجه نشده !نباید می زدیش!"....مادر دختر موفرفری از راه میرسه..." چته خانوم! بچه ات مثل حیوون وایساده ، بر و بر بچه ام رو نگاه می کنه ، جنب نمی خوره!!! تقصیر دخترم چیه ؟"....بحث کردند...بالاخره موفرفری و مادرش رفتند....آروم میشم....خوشحال میشم که اونها موندند تو پارک ...حقش نبود زیر حرف زور یه زن زورگو برن....شاید اگر زیر حرف زور می رفت ، باز می رفتم تو لک...ولی وقتی دیدم با خونسردی حرف حقش رو به کرسی نشوند، با خودم فکرکردم دوست دارم دخترم با دختراش دوست باشه...شک ندارم امروز دختراش درسهای خوبی گرفتند....حتما یاد گرفتند که مادر، حامی است و حامی یعنی حمایت بدون بی حرمتی، بدون دروغ، بدون زورگویی ....و بعدها چه مادرانی خواهند شد...از همان مادرهایی که این روزها داره تعدادشون بیشتر و بیشتر میشه....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...