1-      سردرد داشتم، به بهزاد گفتم: "یه بروفن برای من بیار!"

هیجان زده شد...دوان دوان رفت پیش باباش..."بابا ! قرومفت مامانم رو بده من بهش بدم!"

 2-      پشت تلفن:" مامان ! میشه خوایش کنم برگشتنی از اداره برام یه چیزی بخری؟"

3-      پیاده داریم راه میریم...می پیچیم تو کوچه، بهش می گم :"آوا ! یه بازی...من تا 5 می شمرم ببینم تو میرسی جلوی در خونه مامان جون یا نه؟"...دوید به سمت خونه...دیگه صدام رو نمی شنید از 5 و 6 و 7 و 8 هم گذشت ...تا رسید جلوی در داد زد:" مامان ! رسیدم...حالا بگو پنج!!!!!"

4-      "مامان ! با انگشتهات بشمر ببینم چند تا شب باید بخوابم و بیدار شم تا یه خواهر و برادر برام به دنیا بیاری؟ "

5-      تو بازی ، بابابزرگش* مثلا شوهرش شده ...آوا بهش می گه:" به من پول بده برم دوبی!!!! اگه پول ندی     می رم از حساب خودم بر می دارم!"

*بابای بهزاد!!!!!!!!!!!!!!!!!

*به خدا من هیچ وقت چنین حرفی به بهزاد نزدم!

    6-  این یکی از دوست خوشگلش ، هوچهر:

               آخر مهمونی وبلاگی مون به هوچهر گفتم:" بعضی وقتها بیایید با آوا بریم پارک! نظرت چیه؟" ...هوچهر هم با یک قیافه جدی  جواب داد:" نظرم چی نیست!"

7 – سارا رو که خبر دارید مامانش موهاش رو از ته زده؟ وقتی اومده بودند خونه مون و آوا می خواست بره دستشویی، لباسش رو درآورد و به سارا گفت:" تو چون پسری(!!!) من رو نگاه نکنی ها، دارم لخت میشم!"

8- همیشه بهش می گم هر وقت تو 6 سالت شد ، صاحب خواهر یا برادرمیشی....روزی که دوستهای وبلاگی اومده بودند، سن سارا و بهار رو از من پرسید! فرداش به مادر بزرگش می گفت:" می دونی یه مهمون داشتیم که فقط سه سالش بود ولی خواهر داشت؟؟؟؟؟"

9-آهنگ "مریم" رو از ماهواره شنیده...بهش می گم می بینی برای اسم من آهنگ ساختند؟ دیروز اومد گفت :"مامان ! برات یه آهنگی گفتم!....توی قلب منی مریم....تو جون منی مریم....خیلی دوست دارم مریم...به من نگاه می کنی مریم....مریم عشق منی مریم...قلب منی مریم....جون منی مریم!!!!!"