پنجمین تابستانی که تجربه اش خواهی کرد....
-رفتیم کلاس اسکیت ثبت نام کردیم ...وقتی رسیدیم خونه ، یکی از همسایه ها دم در بود، واسه اینکه اون بشنوه بلند داد زد:" مامان! پس ۲ شب دیگه بخوابم ، میریم کلاس اسکیتبال دیگه؟؟؟؟"
-وقتی وسایل ایمنی اسکیت رو می خریدیم ،پرسید به چه دردی می خوره ...گفتم واسه اینه که اگه بیافتی چیزیت نشه...تا رسید خونه، به دست و پاش وصل کرد وشروع کرد دویدن و مدام خودش رو می انداخت زمین .پرسیدم چرا اینطوری می کنی؟ جواب داد:"می خوام ببینم واقعا چیزیم نمیشه؟"
-داشتم شام درست می کردم ، یه ربعی بود ازش خبر نداشتم:
من :" آوا! کجایی؟ دلم برات تنگ شده..بیا اینجا یه لحظه!"
آوا:" تنگ شده که شده! چه کار به کار من داری؟ کارت رو بکن بذار منم به بازیم برسم!!!!"
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:6 توسط مریم
|
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...