گمان مبر که مرا بی تو شادمانی هست...
فقط افسوس می خورم که چرا باید جهان با این عظمت و اینهمه زیبایی ، عجوزه ای به نام مرگ داشته باشد ؟ وگرنه افسوسی ندارم که چرا یادت نکرده ام و ندیدمت ؟ بیش از دو سال است که فاصله مان ، چند پله بیشتر نبود و من هر روز دیدمت و هر روز به تو سر زدم و هر روز پرسیدم بهتری و تو -که هر روز بیشتر پژمرده می شدی - ، هر روز گفتی الحمد لله ..با تو دست داده ام و تو را بوسیده ام و بارها به تو گفته ام مثل پدرم برایم عزیزی ...فقط من در این جهان ، شانس این را داشتم که نوه اول تو باشم و با تو شادی را تجربه کرده باشم...افسوسی نیست جز دلتنگی ات که درمانی برایش نیست...
باباجونی ....نمی دانی چقدر شادم از اینکه دست روزگار ، چند سالی مرا به تو اینهمه نزدیک کرد ...جوری که محبت مثالی زدنی ات حتی نصیب دخترم *هم شد...خوشحالم که این ماه آخر فقط تسبیحی که به تو امانت داده بودم دست گرفتی ...یادت هست؟ گفتم این را یک خدا دوست، برایم از کربلا آورده ...حتما حالت را بهتر می کند...تو گفتی تبرک است...
فقط فرصت نشد یا رویم نشد که به تو بگویم که با شناختن تو فهمیدم "مومن" یعنی چه؟ با شناختن تو فهمیدم مومن کسی نیست که فقط به وجود خدا ایمان داشته باشد...مومن کسی است که به قدرت خدا ایمان دارد ..به حکمتی که در هر واقعه ای هست...حتی در بیماری و مرگ...کاش کمی از آنهمه مقاومت و صبر و خیر خواهی و عشقی که در وجودت بود را میشد ، برای خودم بردارم..
من فراموشت نمی کنم و می دانم فراموشم نمی کنی..از خدا بخواه مقاومترم کند تا اندوه درونم ، دخترم را آسیب نزند ....همان دختری که می گفتی شادی خانه ات است....
*این اولین تجربه "مرگ" برای دخترم است و چون مادر بزرگم در همین ساختمان زندگی می کند ، متوجه عدم حضور پدر بزرگم می شود...اگر کسی اطلاعاتی یا تجربه ای دارد راهنمایی کند...چه باید بگویم به دخترم؟
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...