تا همین چند سال پیش فکر می کردم اگه روزی پدر یا مادرم از دنیا برن، حتما می میرم! تا همین سالهای اخیر خواهر و برادر و بعدترها همسر ، در درجه ای از اهمیت در زندگی ام بودند که بدون اونها توان ادامه برام نمی موند....منتهی من هم مثل سایر انسانهای این کره خاکی ، بعد از داشتن موجودی به نام فرزند، حتی زنده بودن و زنده ماندنم رو هم برای اون لازم دارم....

وقتی کودکی از وجودت پا به این جهان میگذاره و تا سالهای سال به تو به عنوان پناهگاه و حامی نیاز داره، هر چقدر زندگی سخت باشه و هرچقدر عزیزانت از دنیا برن، باز انگیزه ای برای بودن برات می مونه...حقیقت اینه که توی چند روز اخیر که همه اعضای خانواده ام اینهمه دلتنگ بودند، حضور آوا براشون و البته صدها برابر برای من، بسیار موثر بود...شیطتنها و شیرین زبونی ها و بازیهای شاد کودکانه اش ، خنده رو لبشون نشوند و چون شک نداشتم که بودنش زندگی رو یاد بقیه می اندازه ، با خودم بردمش به زادگاه پدر بزرگم...زادگاه و البته خانه ابدی اش...مادرم بهش غذا می داد و مادر بزرگم حمامش کرد....از من ممنون بودند که این دخترک ، برای ساعتی غم رو از یادشون برده....وقتی شور زیستن رو در همه سلولهای تنش احساس می کنم ، قدرت دوباره ای می گیرم برای ادامه ، البته این ماتم عجیب دلم را شکست....


از همه تون ممنونم...اونهایی که بهم اس ام اس زدند، زنگ زدند و یا کامنت گذاشتند...از راهنمایی همه تون ممنونم و راستش فکر خودم و آنچه خوانده بودم و نظرات شما رو کنار هم گذاشتم تا در مورد آوا ، بهترین راهی که به ذهنم میرسه اجرا کنم...

چون به شخصه به دنیای پس از مرگ معتقدم ، نمی تونستم صرفا به توصیه های روانشناسان غربی تکیه کنم و از طرفی روش قدیمی و نادرست " پدر بزرگ رفته تو آسمون یا پیش خدا" رو هم قبول ندارم...همون طور که بیشترتون می دونید با گفتن این جملات ، کودک ،خدا یا آسمان رو جایی خواهد شناخت که با مرگ مترادفه و این چیزی نبود که می خواستم...نمی خواستم خیلی هم عجله کنم ، منتهی راستش روم نمی شد حرفی به اطرافیانی بزنم که روزی صد بار از آوا پرسیدند:"میدونی باباجونی کجاست؟"..." باباجونی دیگه نمیادها!"...."دلت براش تنگ نشده؟"

این بود که یه روز عصر بغلش کردم و با هم رفتیم تو تراس...بهش گفتم "مرگ" یعنی چی؟ گفتم"وقتی آدم یا حیوونی نتونه نفس بکشه و راه بره و حرف بزنه ، بهش میگن مرده!"...گفتم:"بیشتر  آدمها وقتی خیلی پیر میشن، میمیرن"....اولین سوالی که کرد این بود که دوباره کی زنده میشن؟....

جواب دادم:"آدمهایی که میمیرن، دیگه زنده نمیشن و در عوض میرن تو بهشت، بهشت  یه جای خوشگل و سرسبزه که پر از گل و شادی است.جایی است که آدمها دیگه مریض نمیشن و منتظر می مونن تا بقیه دوستاشون و خانواده شون برن پیششون..."

بهش گفتم که پدر بزرگ هم الان توی بهشته و خیلی خوشحاله....پرسید:"تنهایی حوصله اش تو بهشت سر نمیره؟" ...جواب دادم :"تنها نیست..پیش مادر و پدرش برگشته..چون اونها هم خیلی قبل ترها مردند..."

پرسید :" من هم وقتی بمیرم میرم بهشت؟".....جواب دادم:"همه آدمها وقتی پیر بشن میرن بهشت...من و تو و بابا و بقیه هم یه روزی میریم!"...چند مورد هم پیش اومد گریه من رو ببینه که بهش گفتم چون دلم برای پدربزرگ تنگ شده گریه می کنم...

تو این چند روز ، ظاهرا با قضیه کنار اومده و فقط یک بار گفت دلم می خواد با باباجونی حرف بزنم، حالا چطوری باهاش حرف بزنم؟...که من گفتم اون صدات رو میشنوه ، هر وقت خواستی باهاش صحبت کن....

اینا رو میگم شاید به درد کسی بخوره !البته امیدوارم بهش نیاز نداشته باشید منتهی این حقیقت تلخ رو باید پذیرفت که احتمالا بعضی از آدمای مسن تر فامیل ممکن است تا موقعی که بچه های ما کوچک هستند ، از دنیا برن...

راستی این رو هم اضافه می کنم که آوا یه دور -البته ناخواسته و بدون اجازه من-سر خاک هم اومد و مادربزرگم ابتکار به خرج داد و بهش گفت که پدر بزرگ از اینجا راحتتر صدای آوا رو میشنوه!