دلتنگی....
من که پیدا شده بودم، من که خوب بودم،همه چیز داشت خوب پیش می رفت که!
چی شد یهو یک عزیزی رفت و یه عزیز تری تنها موند و تو حتی ازت بر نمیاد باهاش یه مشهد بری تا دلش باز بشه ؟ چرا یهو دخترت، صبح اول صبح ِ اولین جمعه بدون عزاداری در این ماه، سر صبحانه، لیوان آب پرتغال رو چپ می کنه رو میز و روی رویه کرم رنگ صندلی و روی سرامیکهای زیر میز نهار خوری و بعد سر نهار (همون روز) بشقاب لبریز از پلو قورمه سبزی رو چپه می کنه روی رویه کرم رنگ صندلی و روی سرامیکهای زیر میز نهار خوری و ساعت 11 شب که داری تو خونه کلفتی می کنی ، (همون روز) ببینی آدامسش رو چسبونده روی میز نهار خوری و رویه کرم رنگ صندلی ها؟؟؟؟؟؟؟ و درست همان روز با شوهرت دعوات میشه و قهرون قهرون میری استخر و می سوزی و تمام پشتت انگار کتک خورده باشی کبود و قرمزه ؟؟
چرا همین روزها باید یه جلسه فرسایشی با مدیران شرکت داشته باشی که از ساعت 11:45 صبح تا 15:30 بعد از ظهر طول کشیده باشه؟ جلسه ای که یک کارشناس – یعنی من- باشد و مدیر عامل و سه تای دیگه از مدیران ارشد شرکت؟؟؟ این جلسه اگر جلسه تشویق و هورا کشی و کف زنی هم بود ، سخت بود ...چه برسد به اینکه مدیر عامل شرکتی که پنج سال هست توش کار می کنم ، وسط جلسه بهت بگه:" یعنی چیزی هست تو دنیا که تو در موردش نظر نداده باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " ...
چرا همین روزها باید جسد و جنازه مورچه از اقصی نقاط خونه جمع کنم ؟؟؟؟ (حاصل ریختن پودر ضد مورچه )....چرا همین روزها هر کاری می کنم قورمه سبزی هام روغن نمی اندازه؟....چرا همین روزها از دیدن اعلامیه مسجد پشت در خونه ، دیوونه میشم ؟ چرا تحمل دیدن تاج گلهای کوچیک و بزرگ رو تو کوچه ندارم؟؟؟....چرا دلم می خواست من نبودم اونی که ظرف حلوای خیرات رو پنج شنبه برد تا سوپر سر کوچه و نتونست حرفی بزنه؟ چرا من باید باشم کسی که کنار مادرم و خاله و دایی ام بنشینم و باهاشون شوخی کنم ....چرا من باید آرومشون کنم؟
کی من رو باید آروم کنه؟ کی من رو باید آروم کنه؟ کی من رو باید آروم کنه؟ کی من رو باید آروم کنه؟ کی ؟ همون که داره بازی برزیل و هلند رو دنبال می کنه ؟ اون که داره ریشش رو می زنه؟ اون که صبح، شجریان زمزمه می کنه تو ماشین؟ اون که وسط تلفنهای کاری و دوستی و فامیلی ، یاد من می افته یا نمی افته؟ اون که داره تو اتاق با آوا شوخی می کنه؟ به چه زبونی باید بهش بگی تو همون آدم بیست روز قبل نیستی...فعلا نیستی....نمی دونم، شاید دیگه نیستی.....الان دیگه غم سنگینی رو شونه ات هست... غم سنگین تنهایی....یکی رو می خوام نصفش رو اگه نه ، یک سومش رو بذاره رو شونه خودش....اصلا یک شونه قوی و خوشحال می خوام....یک take care حقیقی می خوام...جایی سراغ دارید بفروشند؟
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...