جمعه ساده خوشبختی من
۲- تا ساعت ۳ صبحش بیدار مونده بودیم و دو تایی از پدر بزرگ و مادر بزرگهای رفته مون حرف زده بودیم...وسطهاش یه چند قطره اشکی هم ریخته بودیم....ساعت ۱۱ صبح بلند شدم...نون تازه خریده بود....خامه و پنیر آوردم سر میز (نیست کمبود وزن دارم، دکتر گفته فقط صبحونه خامه بخور!)...ساکم رو جمع کردم تا به جلسه بعدی حموم آفتاب برسم...اینهمه سوخته بودم..حیف بود وسطها ولش کنم...ترکیب قهوه و روغن زیتون خوب اثر کرده! (کسی ترکیب بهتری واسه برنزه شدن ،سراغ داره؟؟؟) دوستام رفته بودند سفر و فکر کردم کی اعصاب داره از اول تا آخر حواسش به آوا باشه و نتونه ریلکس کنه...نرفتم!
بهزاد رفت به مادرش سر بزنه...یاد این حرفش افتادم که می گفت "از اصل حال مامانم خبر ندارم.".... اصل حال من چطور بود؟؟؟ هر چی بود به بدی اونچه فکر می کردم ، نبود!
جارو برقی کشیدم...تی کشیدم( واقعا تی وسیله ای هست که باهاش میکروبها رو از اینور به اونور می بری! با چی باید کف خونه رو سابید؟)...با آوا آب طالبی گرفتیم...گفت من شکرشو می ریزم!!! ماهیچه رو انداختم تو قابلمه...با پیاز و دارچین فراوون!...نهارش رو دادم خوابید...یک خرگوش با اسم"دانیل" و یک خرس با نام" نیکو" رو از رو مبلها برداشتم بردم تو اتاقش...باید اسم اینهمه عروسک همیشه یادم باشه. باید همیشه یادم باشه آهنگ ۷ از فولدر ۵ گوگوش ، "حمومک مورچه داره " است....
بهزاد برگشت...تا در رو باز کرد گفت چقدر خونه تمیز شده !!!!!!!!نهار خوردیم ...خوابیدم تا ساعت ۹!!! بیدار شدیم..چایی خوردیم ...ساعت ۱۱ شب رفتیم پارک...نون سنگک خریدیم...شام نون تازه و پنیر و گوجه خوردیم...اومدیم فیلم فارسی دیدیم....خندیدیم! ....خوابیدیم...بی غم!!!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...