وقتی داشتم شمع دو سالگیم رو فوت می کردم یه دختر ده روزه بغل مامانم بود....حتی یک خاطره از کودکی ام بدون خواهرم یادم نیست...یعنی می خوام بگم ، شیر به شیر میگن؟ یا هر چی، ما از بچگی با هم بودیم ...گرچه تا ده دوازده سالگیمون هیچگونه کازینی نداشتیم، ولی خودمون همبازی های خوبی برای هم بودیم...اونوقت تو اون شرایط، چهار تا عمه و دو تا عمو و دو تا دایی مجرد داشتیم با یک خاله بی بچه!!!!

 وقتی دائیهام با هم تخته نرد بازی می کردند ، هرکدوم طرف یکی رو می گرفتیم..نوبتی با خاله مون می رفتیم حموم و عمه هامون سر بغل کردن ما با هم دعوا میکردند...( خوب که فکر می کنم می بینم مامانم عجب اعصابی داشته!)....و به علاوه همه اینها ، همدیگر رو داشتیم...واسه شمردن ماشینهای وانت و رنو تو جاده شمال- آخه اون زمان به جز پیکان که ما هم داشتیم ، همه ماشینها یا رنو بود یا وانت!!!!- واسه خاله بازی و خونه هم مهمونی رفتن، واسه زدن همدیگه و موی هم رو کشیدن ، واسه رقابت که کی دختر خوبتری(!!!!) بود تو مهمونی؟؟؟

بعدتر ها همدیگر رو داشتیم واسه اسم فامیل بازی کردن و کتابهای مشترک خوندن، واسه با هم مدرسه رفتن و تو لوله خودکار بیک ، مایع ظرفشویی فوت کردن و حباب ساختن، واسه کشیدن مقنعه همدیگه !

بعد با هم می رفتیم استخر و ژیمناستیک و بسکتبال...همون موقع ها - وقتی یازده سالم بود- داداشم اومد و سه تا شدیم....چیپس و ماست موسیر می خوردیم سه تایی و دو جبهه می شدیم...دو به یک!!!

نوجوون هم که شدیم دو تایی تا نصفه شب ، حافظ می خوندیم و تعبیرهای الکی می کردیم...یه دوره ای هم واسه تمرین با هم انگلیسی حرف می زدیم ، انگلیسی حرف زدنی!!!!!!!!

همیشه عزیز ترین آدمهام بودند این دو تا....خواهر و برادر....خواهر برام یک موجود دوست داشتنی ، یک همدم بی قضاوت و یه رازدار خوب بوده و برادر....(اگه مردی که خدا کنه خواهر داشته باشی و اگه زنی و برادر داری ،که می دونی چی میگم.).....عجیب برام عزیزه....دلم براش ضعف میره و گاهی که قربون صدقه ریش و سبیل و قد و بالاش میرم ، دعا می کنم کسی صدام رو نشنوه ، گمون کنه خل شدم!!!!


طبق معمول پر حرفی کردم که بگم ، این رو قبول ندارم که تو این دوره زمونه یکی هم زیاده و این حرفها....این چه استدلالی است که می گه جای ماهی یک کفش واسه دو تا بچه، یک بچه داشته باش براش هر ماه دو تا کفش بخر !!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر کسی لذت داشتن خواهر و برادر رو چشیده باشه ، این رو نمیگه احتمالا!!!

اگه کسی باشه که بگه نمی خواد یا نمی تونه بیشتر از این وقت و اعصاب بذاره ، منطقیه و توجیه خوبی برای تک فرزندی...اما اگه کسی هست - این دور و برها- که میگه بابا ! خواهر و برادر ها مثل قدیم نیستند و حالا دیگه دوره دوستی و دوست بازی  شده ، قبول ندارم....چه ربطی دارن اینها به هم؟؟ دوستانی دارم بهتر از برگ درخت...یکیشون سویس زندگی می کنه ...یکیشون چین...یکیشون ساری و یکی هم همین دور و برای خودمه....روزی نیست یادشون نباشم و هیچ وقت جای خواهر و برادرم رو پر نمی کنند....

اما اگه نگران جامعه ای هستید که ارزشی برای همه اقشارش قائل نیست و اجتماعی که امکانات کافی فراهم نمی کنه واسه سطح قابل قبولی از زندگی،تا حد زیادی درسته...منتهی آیا این دلیل موجهی هست که بچه هامون رو از داشتن چنین موهبتی محروم کنیم؟؟؟ نگید دعواها و کینه ها و تو سر هم زدنهای خواهر و برادری که حسابی تجربه اش رو دارم...با این حال حتی همون ها هم شیرین و بعدها سبب ساز خاطره های زیبایی از کودکی می شن.....

با همه این اوصاف ...آیا بچه دوم؟؟؟