1-      تو راه پله ها: "مامان! میخوام از پله ها پشتکی برم بالا...مثل خُلها!"

2-      خاله اش بهش میگه نکنه یه وقت اون میوه رو از روی زمین نشُسته، بخوری!"....جواب میده:" وا؟؟؟مگه من خُلم؟؟؟"

3- تو ماشین:

-" مامان! من وقتی بزرگ بشم بخوام ازدواج کنم، از کجا باید یه مرد پیدا کنم؟"

-"دخترم! تو دانشگاه یا اداره یا مهمونی ...بالاخره یه جایی یه پسری پیدا میشه از تو خوشش بیاد ،تو هم ازش خوشت بیاد با هم ازدواج کنید!"

-"تو بابای من رو از کجا پیدا کردی؟"

من:"ها؟؟؟؟؟"

3- تو خونه:

-"مامان! میگم بچه داری چقدر سخته ها...باید پوشکش کنی...بهش غذا بدی...براش تولد بگیری!...."

4-ساعت یک نصفه شب هنوز داره میدوه ...مامان بزرگم بهش میگه :"دخترم ! نصفه شبه مردم خوابیدند.یواشتر بازی کن!"جواب میده:

-" هیچ می دونستی الان که اینجا شبه ، کانادا صبحه و فردا که اینجا صبح بشه، کانادا شب میشه؟"

 بعدا نوشت: راستی یادم رفت بگم ...دو سه هفته ای هست آوا هم پارسی شده و به نسبت، خوب هم استقبال کرده از کلاسش..البته ترمهای اول فقط بازی و موسیقی هست و از دو سال دیگه می تونه ساز شروع کنه.

اسکیت هم که خیلی خوشش میاد و اگه یه جلسه نره کلی غر می زنه و تو خونه هم تا جایی که بشه ، کفش اسکیت رو از پاش در نمیاره.فعلا تابستونمون با اسکیت و موسیقی و البته استخر بادی میگذره ....

تو این عکس ، بهار خانوم و هوچهر رو می شناسید دیگه؟ سارا نیومد تو عکس!

 

اینهم تفریح امسال تابستون آوا...حقیقتا این استخرها خیلی باحالند...ما هم ذوق می کنیم !

 

و اینهم خانوم خونه ما ، که  بعد از دو سالی چتری داشتن، موهاش رو می زنم بالا و مدام می ره جلوی آینه و میگه چرا من زشت شدم؟ (به نظر من که بهش میاد!)...