ما صبحها بیدار می شویم و گفتگوی تکراری " مریم !پاشو! دیرم شد!" و در جواب "چند دقیقه دیگه...تا تو مسواک بزنی، بلند شدم..." و بعد دو تایی لباس می پوشیم و تو در تمام مسیر نگران این هستی که دیرت شده ...گاهی هم اگر من خیلی خوابم نیاید و تو خیلی دیرت نشده باشد ، گپ کوچکی هم می زنیم...توی ماشین، پودری می زنم به این صورت خسته تا پریشانی ام را بپوشاند ....تنها فرصت باهم بودنمان است این بیست دقیقه مسیر خانه تا شرکت....روبروی درب طوسی رنگ از هم خدا حافظی می کنیم و من می آیم برای هشت ساعت آینده...یکی دو باری از پشت گوشی تلفن صدایت را می شنوم..."چطوری؟چه خبر؟"..."هیچ..سلامتی..تو چه خبر؟"...آخر چه اتفاق خاصی می توانسته از ساعت 8 صبح که ما از هم خداحافظی کردیم تا ساعت 12 ظهر رخ داده باشد؟...مکالمات تلفنی روزهایمان هم همینطوری می گذرد...

من میرسم خانه و در این حین به این می اندیشم که چه خوریم شام و چه پوشیم فردا؟؟؟....در یک حرکت تکراری  و شاید غیر ارادی، ماشین ظرفشویی را خالی می کنم ...به آوا عصرانه می دهم ....شامی میپزم و اتاقهایی پر از کتاب و خورده کاغذ رنگی و عروسک های ریز و درشت را می بینم و حرص نمی خورم و گاهی هم می خورم!!!!

تو می رسی...دوباره گفتگوهای تکراری آغاز می شود...."چه خبر؟ از شرکت چه خبر؟"...."هیچ..تو چه خبر؟"..."من هم هیچ!!!"....خوب در یک شرکت با عرض و طول شرکتهای ما هم در یک روز اتفاق خاصی نمی افتد ...شاید هم می افتد و من حوصله ندارم بهش فکر کنم...گاهی هم که چانه ام گرم می شود ،شروع می کنم برایت از اشکالات جورواجور شرکتمان گفتن و هی پشت سر هم ایده دادن و گمان بردن که اگر من جای فلانی بودم اِل میکردم و جای بهمانی بودم ، بِل می کردم....گاهی هم که هیجانی می شوم ، در حال قدم زدن برایت فلسفه بافی می کنم و تو با نگاه خسته ، دنبالم می کنی و دست آخر هم به این نتیجه یکی مانده به آخری ِتکراری میرسم که من که اینقدر حالیم می شود(!!!!) ، چرا کارمند شدم!!!!!؟؟؟؟؟ بعد دوباره حرف می زنم و به این نتیجه آخری ِ تکراری می رسم که کی حوصله بیزینس شخصی داره...ولش کن بابا...

سریال چرتی می بینیم و شام می خوریم و تو چرت می زنی و کمی بعدتر می خوابی...من می آیم و صدای خر و پفت را می شنوم و به این احساس تکراری هر شب فکر می کنم که چقدر دوستت دارم و چقدر بی تو ، هیچم....

در طول همه این تکرارها و تکرارها ، ما گم می شویم.یعنی فکر می کنیم که گم شده ایم ...گاهی فکر می کنیم اگر وقتی نمی ماند برای اینکه به یاد هم بیاوریم که چقدر عشق ، در همین لحظه های تکراری هست ، همه چیز خراب شده و ما غمگین شده ایم...نیاز انسانهاست که به دیگران بگویند که دوستشان دارند ، و نیاز مهمتری هم هست که باید کسی باشد که بگوید دوستت دارم...باید زمانی یافت برای گرفتن دست یکدیگر ، برای بوسیدن ..برای عشق ورزیدن...اما اگر در آشفتگی روزهای اینچنینی مان ، فرصتی دست نداد برای اینها، شک نکن که می دانم در قلب بی کینه ات چه میگذرد و بگذار گاهی غری بزنم که یادم نمی کنی و بگذار بپرسم که من کجای روزهای شلوغت گم شدم؟  ،که آرامم می کند همین غر زدنها و همین بودنت و همین روزهای به ظاهر تکراری که در درونشان ، عشقی بزرگ در حال بالیده شدن است.

عشقی که می فهمد بی وقتی و خستگی این روزهایت را...می فهمد، شک نکن!