نیم کیلو زبون!!!
۱- تو ماشین داریم با هم بازی کلمات می کنیم...میگم آوا بیا کلمه هایی رو بگیم که با "ش" شروع میشه...من می گم:"شمال"..اون میگه :"شیشه"...باباش میگه:"شغال"..اون دوباره میگه "شیشه"..میگم :"دختر! اینکه تکراریه؟"...میگه:"مامان! اون شیشه اولی، شیشه ای بود که نی نی ها توش شیر می خورند ولی این دومی شیشه پنجره بود!"...(حالا کاری نداریم که کلمه سومش هم "شیشه پاک کن" بود!!!)
۲- صبح پا شده صبحونه می خواد، منم مادر فداکار ، اصلا حسش نیست از تو رختخواب بلند شم... میگه:" مامان پاشو! نیم کیلو گشنم شده!"
۳- با باباش داره قره قوروت می خوره...از من می پرسه :"مامان ! تو چرا غلط غولوط نمی خوری؟"
۴- جدیدا یه حس عجیبی نسبت به خونه خودمون پیدا کرده....مثلا چند روزیه میگه :" من فقط شبها خونه خودمون خوابم می بره!"...یا مثلا میگه:" همه دستشویی ها به جز مال خودمون بو میده!"..چند روز پیش خونه مادر بزرگش رفته بود دستشویی و من رو صدا کرد برای اینکه برم بشورمش...بهش گفتم تو که خودت می تونی...چرا من رو صدا می زنی؟...با یه صدای از ته چاه در اومده گفت:" آخه اینجا بو گندو شده...با یک دستم دماغم رو گرفتم ، نمی تونم یک دستی خودم رو بشورم!!!!"

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...