بالاخره روزی دستم را از جیب خودم در می آورم....می دانم!
من و دخترک ، کره و عسل می خوریم و بازی می کنیم و می رفصیم و جارو می کنیم و حمام می رویم و لاک می زنیم و می رویم به کتاب نفیسی که سال قبل همین روزها به خاطر بهترین ارائه گزارش عملکرد ، از مدیر قبلی مان هدیه گرفتیم ، نگاهی می اندازیم و تحسین و تبریک های صفحه اولش از اعضای هیئت مدیره شرکت را دوباره می خوانیم و آهی می کشیم....
امروز خوشگل شده ام....شادم....بیسکوئیت با آوا پخته ام و او ساعتی با خمیر شیرینی ها سرگرم بوده و عشق کرده از پف کردن بیسکوئیتها ...با اینکه مریض بوده و با اینکه من کلا خیلی نگران کم غذا بودنش نیستم ، اشتهایش خوب بوده...راستی چند وقت بود میوه قاچ نکرده بودم بگذارم در بشقابش و بیایم وبگردی؟؟؟ بی ترس از چشم غره های مدیران و بی ترس از تهدید قطع کردن اینترنت؟؟
چند ساعت که با دخترم می مانم، به خودم فحش می دهم که اولین هایش را من ندیده ام و فقط شنیده ام...وقتی اداره بودم اولین بار خندیده و اولین بار نشسته و اولین بار حرف زده...برای کار در شرکتی که اینترنتمان را قطع می کنند و حقوق و پاداشمان را به موقع نمی دهند و هرکه را اخراج می کنند ، یک ماه بعد با سلام و صلوات برش می گردانند.....این میراث لعنتی استقلال ،چه بود که از مادرم و خاله ام و حتی مادربزرگم به من رسید؟؟؟ این میراث ِ پول خوب در آوردن و راضی نشدن به چهارصد پانصد تومان؟؟؟
باز می گویم، رها می کنم شرکتی که از دید من رو به قهقهراست و اصلا کار را که از دیدم مانعی است بین من و دخترم....ولی ناگهان یاد این می افتم که امروز ۱۴ ماه بود و این روز که خانه بوده ام ، صبح سرم را برده ام زیر ملافه و گفته ام :"بهزاد! یک کم پول بذار رو میز...من هنوز حقوق نگرفته ام....." و چقدر سخت است گفتن این جمله...این چه میراثی بود مادر که برایم گذاشتی که از شوهری مثل شوهر من هم دلم نخواهد پول بگیرم.....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...