دخترک تب داشت...بی انصافی بود برم سرکار...سرکاری که پریروز یه عوضی ( به تمام معنا ، عوضی) با موبایل صدای من رو -بدون اینکه بفهمم-ضبط کرده بود و برای مدیر پخش...کاری نداریم که چی گفته بودم که باعث شد ، دیروز با مدیرم یک کم حرفم بشه...خلاصه اینجوری شد که موندم خونه...

من و دخترک ، کره و عسل می خوریم و بازی می کنیم و می رفصیم و جارو می کنیم و حمام می رویم و لاک می زنیم و می رویم به کتاب نفیسی که سال قبل همین روزها به خاطر بهترین ارائه گزارش عملکرد ، از مدیر قبلی مان هدیه گرفتیم ، نگاهی می اندازیم و تحسین  و تبریک های صفحه اولش از اعضای هیئت مدیره شرکت را دوباره می خوانیم و آهی می کشیم....

امروز خوشگل شده ام....شادم....بیسکوئیت با آوا پخته ام و او ساعتی با خمیر  شیرینی ها سرگرم بوده و عشق کرده از پف کردن بیسکوئیتها ...با اینکه مریض بوده و با اینکه من کلا خیلی نگران کم غذا بودنش نیستم ، اشتهایش خوب بوده...راستی چند وقت بود میوه قاچ نکرده بودم بگذارم در بشقابش و بیایم وبگردی؟؟؟ بی ترس از چشم غره های مدیران  و بی ترس از تهدید قطع کردن اینترنت؟؟

چند ساعت که با دخترم می مانم، به خودم فحش می دهم که اولین هایش را من ندیده ام و فقط شنیده ام...وقتی اداره بودم اولین بار خندیده و اولین بار نشسته و اولین بار حرف زده...برای کار در شرکتی که اینترنتمان را قطع می کنند و حقوق و پاداشمان را به موقع نمی دهند و هرکه را اخراج می کنند ، یک ماه بعد با سلام و صلوات برش می گردانند.....این میراث لعنتی استقلال ،چه بود که از مادرم و خاله ام و حتی مادربزرگم به من رسید؟؟؟ این میراث ِ پول خوب در آوردن و راضی نشدن به چهارصد پانصد تومان؟؟؟

باز می گویم، رها می کنم شرکتی که از دید من رو به قهقهراست و اصلا کار را که از دیدم مانعی است بین من و دخترم....ولی ناگهان یاد این می افتم که امروز ۱۴ ماه بود و این روز که خانه بوده ام ، صبح سرم را برده ام زیر ملافه و گفته ام :"بهزاد! یک کم پول بذار رو میز...من هنوز حقوق نگرفته ام....." و چقدر سخت است گفتن این جمله...این چه میراثی بود مادر که برایم گذاشتی که از شوهری مثل شوهر من هم دلم نخواهد پول بگیرم.....