کاری که ادامه اش ندادم!
یادم نمیره ...از سرکار خسته و کوفته برگشتم خونه و دیدم تلفن چشمک می زنه...پیغام گیر رو روشن کردم..."خانم فلانی هستم از شرکت فلان، شما اینجا رزومه فرستاده بودید .لطفا جهت مصاحبه اولیه مراجعه نمائید"
حدود سی و چند نفری از بین مصاحبه شوندگان انتخاب شدند و باز از بین اونها پنج شش نفری غربال شدند و از بین اونها ، سه نفر نهایی استخدام شدند.
پنج سال از بهترین سالهای عمرم – فاصله بین بیست و سه تا بیست و هشت سالگی – رو اینجا گذروندم. تو این سالها دهها نفر اومدند و رفتند یا اخراج شدند....از اون سه نفری که با هم استخدام شدیم ، هم فقط من مونده بودم تا حالا....یه جورایی با بدیها و خوبیهاش کنار اومدم...اونها هم با من کنار اومدند.حامله بودم ، بچه شیر می دادم...نوزاد داشتم...مرخصی می گرفتم..نمی اومدم...دیر می اومدم...حواسم جای دیگه بود و و و و ....من هم با خیلی چیزها کنار اومدم. تغییرات پی در پی ....جا به جایی ها ، حقوق های پائین ، پرداختهای دیرتر از موعد، توهینها ...من هم خیلی چیزها رو تحمل کردم.صبوری کردم برای پیشرفت.حرف شنیدم .تو یه دوره ای – سال 85- مسئولیت یه واحد جدید رو بهم سپردند که خیلی برایم سخت و البته آموزنده بود. خلاصه بگم ...راه سختی تا اینجا پیش اومدم.
نمی خوام حالا که دارم از اینجا میرم بگم شرکت مزخرفی بود یا همکاراهای بدی داشتم و من خیلی گل بی عیب بودم ! کسانی که من رو از نزدیک می شناسند می دونند چقدر کارم ، همکارام ، بعضی از مدیرام – خصوصا شخص مدیر عامل- رو دوست دارم...ولی خوب به شخصه اشتباهات استراتژیکی زیادی مرتکب شدم...گاهی ، عکس العملهای غیر حرفه ای نشون دادم که به خاطر بی تجربگی ام بوده ...ولی شرکت هم با اشتباهات بزرگی که تو نگه داشتن و بیرون کردن بعضی ها مرتکب شد ، هر روز خودش رو بیشتر به یک شرکت رو به پائین شبیه کرد...
این شد که بعد از جریان ضبط کردن صدا و وارد شدن به حریم خصوصی توسط یکی از همکاران و سکوت شرکت در مقابل چنین عملی، استعفا دادم....به زودی – حداقل برای مدتی – به جمع شما مادرهای خانه دارد خواهم پیوست تا برای خودم آزمایشی باشه که ببینم می تونم بمونم خونه و قرمه سبزی بپزم یا باید بگردم دنبال کار...تنها مسئله اینه که به خاطر شرایط مالی بسیار خاصی که از لحاظ خانوادگی باهاش دست و پنجه نرم می کنیم ، زندگی با یک حقوق سخت خواهد بود....خدا کمکمان کند....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...