می نویسم تا یادت نرود و یادم نرود....

مدتهاست به جز وقتهای بی خوابی و مریضی ات ، من ، بهت غذا نمی دهم و اهمیتی هم نمی دهم به حرفی که می گوید:" اینطوری بچه ات کمتر غذا می خوره!".... به نظرم اتفاق مهمی است که بدون دخالت دیگران غذا می خوری  (البته پدرت گاهی تقلبی می رساند ) و سلیقه غذایی خاص خودت را داری و بعضی غذاها را بی برنج و برخی را با سالاد یا ماست ترجیح می دهی. قاشق را پر از غذا می کنی و از دست دیگرت به جای چنگال برای پر کردن قاشق استفاده می کنی و من عاشق لوچ شدن چشمهایت هستم وقتی قاشق را تا دهانت با نگاه، دنبال می کنی ....

تو ماههاست خودت به دستشویی می روی  ، گیرم هفت هشت تا دستمال توالت را در اولین تجربه های دستشویی شستن، به کلی خیس کردی،  ولی باز ارزشش را داشت... تو، دستهای کوچولویت را با صابون می شویی و بعد با حوله خشکشان می کنی...گرچه بطری مایع دستشویی را روی سطل آشغال می گذاری  تا راحتتر فشارش دهی....صورتت را قبلتر ها با دست خیس و چند روزی است با پاشیدن آب ، می شویی و موهای سیاهت را هم نه به خوبی ما ولی اِی ، شانه ای می کنی....خودت را در حمام لیف می زنی و با وسواسی مثال زدنی ، زانوها و کف پاهایت را می سابی و بی صبرانه در انتظار روزی هستم که از پس شستن موهای بلندت هم بر بیایی...

اسباب بازیهایت را خودت جمع می کنی ، گرچه گاهی کمکی می گیری و تخفیفی برای شبهایی که خسته ای ، ولی می شود گفت بطور کلی ، حضورت باعث به هم ریختن نظم خانه نمی شود....جای تک تک لباسها و وسایل شخصی ات را می دانی ....لباس مورد علاقه ات را از کشوی مخصوصش بر میداری ....

پوشیدن کفش و جوراب و شلوار که دیگر قدیمی شده ولی مدتی است لباسهای پشت و رو شده ات را هم رو می کنی و بلوزهایت را هم می پوشی که برایت بسیار افتخار آمیز است این تجربه جدید....در ِ خانه و ضامنش را مدتی است باز می کنی  و می بندی و چقدر این به من آرامش می دهد ...که دیگر نگران نیستم اگر لحظه ای بیرون از خانه باشم ، باد ، دخترم را در خانه حبس کند!

تو هر روز بیشتر به سمت مستقل شدن پیش می روی و هر روز بیشتر هویت خود را به عنوان یک " فرد" از درون لحظه های زندگیت بیرون می کشی...من لحظه ها را می شمارم تا روزهایی که در راهند را ببینم... قند در دلم آب می شود وقتی تصورت می کنم که مداد دست گرفته ای و اسم زیبایت – که پر است از یاد موسیقی و پر است از طراوت لحظه های زیستن- را بر صفحه سفیدی نقش می کنی.... من ، می مانم به انتظار روزهایی که می توانی سازی بنوازی و با صدایش من را به اوج خوشبختی ببری....من به امید دیدن لحظه های ناب بالیدنت ، زنده ام....دختر کوچولوی بزرگ ِ من!