اين روزها بيشتر يادت مي افتم .نمي دانم به خاطر گرسنگي باشد يا جانمازي كه مدتي خاك مي خورد...هرچه هست خوشحالم كه تنها نيستي،‌هزار هزار آدم هست كه نيمه شب بيدار مي شود و به بهانه همان يك ليوان چاي هم كه شده ،‌ يادت مي كند...

 تحمل سختي ها فقط با اين اميد براي انسان ،‌آسان مي شود كه بداند چون تويي هست ،‌فراي همه جريانات فيزيكي .....ماورايي، فراي هرچه ماده است،‌ و اينكه بداند تو هرگز فراموشش نمي كني...

باور كن هميشه سعي مي كنم به خود بگويم "حتما صلاح بوده" ...ولي گاهي زبان و دلم به دو سوي متفاوت مي روند..كسي در دلم هست كه مدام مي گويد " اين هم يه بد شانسي ديگه"...نمي دانم كيست؟ نكند همان شيطاني باشد كه در زمان شادي مي گوئيم گوشش كر؟

مي گويند اين روزها و اين شبها نزديكتري به انسان...ربطش را به گرسنگي و تشنگي اينهمه ساعت نمي فهمم ولي هرچه هست راست مي گويند ....نزديكتري ...يعني از همان رگ گردن هم....

من، اسم بلندت را بيش از يكسال است به گردن آويخته ام..تا بدانم و بداني كه از ياد هم نمي رويم ..تا بداني همينگونه تسليمم...گردن نهاده بر هر چه "صلاح" توست...

نذر مي كنم و "الله" به گردنم هست ...همخانه ام مي گويد "كاش من هم خرافاتي بودم"...راست مي گويد..من مي دانم اين به اصطلاح "خرافات" ،‌گاهي چگونه آدميزاد را آرام مي كند...حتي ،‌اشتباهاتت را گردن تقدير مي اندازي...بد است اينها؟ بد است اينكه نذر مي كني واقعه اي رخ دهد و اگر دست داد ،‌دلخوش مي كني به خدايت و اگر نه ،‌"حتما صلاح نبوده".....

ربنا! آه ...ربنا!

اين روزها صداي ربنا هم گم شده است در صداهاي مبهمي از كين و نفرت...در خشم و دروغ...ولي تو گم نمي شوي...با وجود اينهمه انسان كه وجودت را انكار مي كنند ...و با وجود اينهمه ستمي كه به بشر مي رود و با وجود تمام لحظه هاي نااميدي....