the first day of the new life
با احساس عجيبي از بيهودگي بيدار شدم و با دخترم كه عادت دارد حدودهاي شش صبح بيايد بخزد بين من و پدرش ،شوخي كردم...بعد از صبحانه ، بايد مي رفتم سابقه ام را جمع (!!!!) كنم و البته مي بايست دختري را قانع مي كردم كه مي پرسيد :" مگه نگفتي ديگه نميرم سركار؟"...هنوز نمي داند كه آدميزاد كلا سركار است....ساعتی بعد یک کاغذ دستم بود که با پوزخند فریاد می زد "هزار و چهارصد و هفتاد و چهار روز"...همین؟
شش سال بود سوار تاكسي نشده بودم....خودم را از چه چيزهايي محروم كرده بودم اينهمه وقت...لذت سوار پيكانهاي درب و داغان و پر سر و صدا شدن و ديدن آدمهاي رنگارنگ دنياي امروز...به راستي آدمها چقدر عوض شدند از آن روزهاي سال ۸۰ و ۸۱ كه از ترمينال شرق ، سوار تاكسي هاي صادقيه مي شدم و يك چمدان پر از كتابهايي كه هيچ وقت لايشان در تعطيلات دانشگاه باز نمي شد را كول مي كردم تا خانه!
پياده برگشتم و از كنار وانت آبي پارك شده اي گذشتم كه راننده اش با صداي "قربونت برم، دل من خونه!" ،بشكن مي زد....و با خودم انديشيدم كه چقدر خيابان پر از سوژه هاي نوشتن است براي همچون مني.....
سر راه سبزي دلمه خريدم و به ساده ترين شكلي كه فرهيخته ترين زنها هم آرزويش را دارند ، فرياد زدم:" اينقدر مرزه نذار!" ...عصر ،وقتي شكم گوجه ها را براي دلمه خالي مي كردم ، خاله ام گفت:" وقتي زنها را كور تاژ مي كنيم ،هم همين كار را با محتويات بدنشان مي كنيم !"....از شغل مزخرفش چندشم شد و يك لحظه دلم خواست خاله ام از آن خاله هايي باشد كه هيچ وقت نداند "آلبا دسس پدس" چقدر ملموس مي نويسد و از آن خاله هايي كه چادر گلمنگولی اش هنوز سرش هست و تسبیحش هم لابه لای انگشتهایی می چرخند که قرار است دلمه پر کنند و از آن خاله هایی که معتقدند زن بايد بشينه خونه كو ن بچه بشوره ، (راستش نمی دانم اینجور خاله ها هنوز هم وجود دارند یا فقط باید در سریالهای صدا و سیما دنبالشان گشت؟)
چون در آن لحظه اي كه حالم داشت از بوي لپه ها و تصور رحم زني كه بچه اش را مي كُشد به هم مي خورد ،با همه وجود دلم مي خواست كسي كنارم باشد كه فكر كند دلمه پختن و بچه قلقلك دادن ،مهمترين كار دنياست...
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...