چرا سر هر چیز کوچیکی عصبانی میشم؟ چرا این خصوصیت مسخره در من از بین نمیره! موضوع اینه که ما آدمها نمیتونیم همدیگر رو همونطور که هستیم دوست داشته باشیم!

اگه شوهرم یک کم بیشتر پول خرج میکرد ...

اگه خانومم با مامانم مهربونتر بود....

اگه شوهرم یه کمی رومانتیک تر بود....

اگه مامانم یه کم کمتر دخالت میکرد....

اگه بابام اینقدر بی خیال نبود......

اگه دوستم اینقدر غرغرو نبود........

اگه خانومم کمتر عصبانی میشد.............

اگه و اگه و اگه ......اگه همدیگر رو همین طوری دوست داشتیم چی میشد! اگه نگاهمون رو بهشون عوض میکردیم اگه یادمون میومد که اگه شوهر من زیاد هم رومانتیک نیست در عوض صادقه! اگه زن من زود عصبانی میشه در عوض میدونم توی دلش هیچی نیست...تا آدمها دقیقا همونی نشن که میخواهیم نمیتونیم باهاشون خوب باشیم! آخه چرا؟ چرا ماها باید صدبار با هم جدل کنیم تا به همسر بفهمونیم که "همسر ایده آل" من چه جوریه؟ حتی یکبار هم نمی گیم " خوب! من که این همسر رو انتخاب کردم! اگه دوستش دارم پس همسر ایده آل منه!" دیگه حوصله ام سر رفته از اینهمه تغییری که سعی کردم در خودم بدم ولی نتیجه نده!خوب خیلی هم دور از انتظار نیست.معلومه که نمیشه توی ۲۵ سالگی خیلی هم خودت رو عوض کنی! توی یکی از مراسم تکراری قبل از ازدواج مامان به شوهر جان گفت:"ببین!این دختر ما رو همینطوری که شناختی دوست داری یا نه؟ نکنه گشته باشی دختری رو پیدا کنی که بتونه خودشو اینقدر تغییر بده تا اونی بشه که تو دوست داری!" ولی هیچ کدوم از ما خیلی هم حرفشو جدی نگرفتیم ولی حالا..............

( در حالیکه نیاز به درک بیشتری دارم!)


بعضی وقتها از دیدن بعضی چیزا خیلی حال میکنم!نمونه اش این که توی اتاق پدر آقای ۱۹ روی میزش یکی کتابی دیدم که اسمش این بود:"ٌ صد راه برای کسب ثروت و موفقیت" .پدر شوهر محترم ۶۵ سالشه! خیلی خوشم اومد!اونوقت ماها توی ۲۵ سالگی نا امید میشیم!

( در حالیکه از خودم خجالت میکشم که در مورد موفقیت مطالعه کافی ندارم!)


اخبار آوا:

شعرهای آوا:

مامان خوبش

پیشه مومونه

گیسه بوخونه

دونه بی دونه

لا لا لا لا نی نی

خواب بی نی

ابا بی شی نی

(مامان خوبش پیشش میمونه قصه میخونه دونه به دونه لا لا لایی کنه نی نی خوابای خوب بینی روی ابرها بشینی)

 

ببعی میگه بع بع

دنبه؟؟؟ نه نه

(ببعی میگه بع بع دنبه داری نه نه)

آوا رفته پیش بابابزرگش.

بابا جون: آوا دستتو بده بوس کنم!خوب اون یکی دسستو بده! آفرین !حالا کجاتو بوس کنم!

(آوا پیشونی اش رو نشون میده!)

بابا جون: !خوب حالا پاتو بده بوس کنم!

آوا میره پیش مامان بزرگش :ماما جون! جوبا دی آی!(مامان جون! جوراب در بیار!)

 

داریم از پله ها میریم پایین.خانوم همسایه در رو باز میکنه و با آوا حسابی حال و احوال میکنه! از خانوم همسایه خداحافظی میکنیم.آوا توی راه پله ها میگه:

"خالوم!دوس داییم!"( خانوم رو دوست دارم!)

یه پیرهن نو رو برای اولین بار پوشیدم!

آوا:خوشگله!!!!!!!!!