گفته بودم دستم را از جيب خودم در مي آورم ،يادتان كه هست؟
خيلي سعي مي كنم وقتي دو سه ساعتي بعد از او به رختخواب مي روم ،پاورچين پاورچين بروم و مراقب باشم كوچكترين تماسي رخ ندهد....ادامه آويزان ملافه را – كه به زودي جايش را به يك پتوي پائيزه مي دهد- به آرامي رويم مي كشم و كمي به آينده مي انديشم تا خوابم ببرد...گوسفندهاي آرزوهايم و برنامه هايم را مي شمرم....بايد آرام باشم ،هرچه باشد ،او فردا صبح قبل از ساعت 7 از خانه مي رود- در حاليكه مدتهاست بي صداي آواز و روشن كردن سشوار و باز و بسته كردن كشوها و البته بدون پرسيدن جاي جوراب و سوئيچ و اينها ،خانه را ترك مي كند- و من.... سير از خواب ملسِ روزهاي واپسين تابستان ،در حالي بيدار مي شوم كه ساعت به ده نزديك مي شود و دختركي ، يكي دو ساعت قبل ،آمده خزيده در آغوشم....
با همه اينها مي گويد وقتي مي آيي ،از خواب مي پرم...
يكي از همين شبها ،خوابم نمي بُرد...نيست كه مفيد ترين كارم ،نوشتن است و سخت ترينشان ،چيدن ظرفها در ماشين ظرفشويي ، زياد خسته نمي شوم...هر چه هم دنبال اين دخترك مي كنم ؛ آنقدرها خسته نمي شوم و هيچ از چربي هايم آب نمي شود كه نمي شود....خلاصه كه نيمه شبها فقط مي ماند كلي فكر و خيال و بيم و اميد كه مي شوند قوز بالاي قوز براي كسي كه بي خوابي زده است به سرش....
داشتم مي گفتم...خوابم نمي بُرد و مي ترسيدم كوچكترين حركتي باعث شود آقاي كنار دستي مان ،از خواب بپرد و يا با تغيير موقعيتِ خوابش ،ناگهان شروع كند به توليد صداهايي از اين دست :" خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.......پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.....ففففففففففففففففففففففففف" و من هي بگويم :"خر و پف نكن! " و او هي جواب بدهد:" اِ ؟ خر و پف كردم؟" ....و دوباره..:"خخخخخخخخخخخخخخ..."
هرچه فكر كردم چه سرگرمي مي تواند بي صدا و بي نياز به بلند شدن و چراغِ روشن ، ياري ام كند ،هيچ به ذهنم نرسيد ...تا اينكه گوشي موبايلي را روي پاتختي ديدم كه براي ساعت 6 كوك(!!!) شده بود...برش داشتم و شروع كردن به اينور و آنور كردنش ....مي شد بي سر و صدا با آن وقت گذراند...در حال گشت و گذار در دفترچه تلفن ،يك كانتكت اضافي ،توجهم را جلب كرد ....ديگر وقتش بود حذفش كنم.....اين كانتكت را مي گويم : Maryam/Work
حذفش كردم...و صدايي هم جز يك "دينگ" و يك عبارت روي صفحه " contact deleted " پديدار نشد....ديليتش كردم...از ذهنم هم...مفيد ترين كار طي همه ماههاي اخير بود ....حذفش، يعني خوابِ صبح و بيداري شب و ناخنهاي سوهان كشيده و چهره اي كه به جاي آنكه ساعت 5 زشت شود ، تازه آراسته مي شود اين ساعت....حذفش يعني "آوا"....يعني سبكِ دوست داشتنيِ زندگي ِتازه ام...اعتراف مي كنم كه هنوز كمي دلتنگم...براي عمر به هدر رفته، فقط! براي روزهايي كه به كمترين حقوق رضايت دادم براي حفظ اين كار و براي روزهايي كه نوزاد چند ماهه اي را به مهد سپردم تا اين يك كانتكت به درد نخور در گوشي ِ شوهرم باقي بماند....براي آنكه دستم توي جيب خودم باشد! چه مسخره!!!
*پاسخ كامنتهاي محبت آميزتان در كامنتداني پيشين ،قابل مشاهده است....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...