چهار سال و پنج ماهه می شوی همین روزها!
- باز ، بازي با كلمات...قرار شد خوراكي ها رو بگيم...عدس پلو رو من گفته بودم...گفت:" عدس"...گفتم :"عدس نپخته كه نميشه ...چه جور عدسي؟ عدس پلو هم كه تكراريه؟"...جواب داد:" همين عدس دوشيده ،يعني عدسي كه مي دوشونند مي خوان بريزن تو عدس پلو ...ولي قبل از اينكه بريزن تو پلو ...مي خورن ديگه همينجوري...خوراكيه!!!!!!!!!"
- " مامان ! من كه هفت شيش باري، بهت گفته بودم اينا مالِ بازي من باشه!"
- روز تولدم باباش يه روسري خريده بود و بهش گفته بود :"اينو تو كادو بده به مامان ...فقط تا روز تولدش ،بهش نگو...كه راز باشه بين ما!"...يه روز اومد بهم گفت:" مامان !راجع به سوغاتي تولدت ، يه رازي دارم كه نمي تونم بهت بگم فقط مي تونم بگم اولش "رو" داره...حالا خودت خواستي حدس بزن!"...
منم چندتايي حدس اشتباه زدم و اون گفت نه ، بعد گفتم"روسري" .؟؟؟ يهو هول كرد و گفت:" نمي دونم ....آخه اين رازه بين من و بابام....نمي تونم بهت بگم...اصلا فراموشش كن!!!!!"
- رو فرني براش دارچين ريخته بودم...طبق معمول اول دارچينها رو خورد و با يك ظرف فرني سفيد اومد پيشم:" مامان! يه كم ديگه رو اين زرچوبه بريز!"
- از کلاس موسیقی برمی گشت ..ازش پرسیدم " شمسیه جون، تو کلاس چی کار می کنه؟" ...جواب داد:" اون میاد ببینه کی قایقه کی حاضر!!!!!"
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...