آینده؟؟؟
جلسه اول:
موضوع : ازدواج
بحثها حول معیارهای انتخاب ، روابط دختر و پسر ، پارتنر(!!!) ...دیلِی وِن یو هَو دیت*(!!!)،بقیه اش یک کم بی ادبیه!
* delay when you have date
جلسه دوم:
موضوع: شغل آینده
بحثها حول علایق و سلایق برای انتخاب شغل آینده(!!!!) است....بقیه اش داغ دلمو تازه می کنه!
*من در همه جلسه ها به دخترهای هیجده نوزده ساله ای نگاه می کنم که سرشارند از زندگی ؛ من به اندازه اونها سرشار نیستم ولی تو سن اونها همینطور بودم....فکر می کنم به اینکه میگن دوست ندارن شوهر آینده شون فوتبال دوست باشه یا مثلا دوست پسرشون ، روز تولدشون رو یادشون بره، می گن دوست دارن پارتنر شون رومانتیک باشه و فقط و فقط به رابطه فیزیکی فکر نکنه ، می گن دوست دارند خانوم مهندس بشن ، خانوم دکتر بشن، خانوم روانشناس بشن...می گن باید وقتی کار پیدا می کنند ؛ برای حفظش ال کنند و بل کنند ، می گن نمی خوان بچه داشته باشن، میگن بچه داری باید کار سختی باشه ، می گن وقتی بیرون هستند مادراشون نگرانشون می شن و و و ....دغدغه های بیست سالگی دارند.
همه جلسه ها مثل یه مادر بزرگ ، می نشینم سر کلاس و به هجده سالگی خودم فکر می کنم...به اینکه با دوستهام می نشستیم و کلی ایده می دادیم راجع به کسی که افتخار (!!!!) شوهری ما نصیبش میشه...که باید قدش اینقدر باشه و تیپش اونجوری باشه و تحصیلاتش فلان و عاشق باشه در حد بنز و این حرفها....به همه چیزهایی فکر می کنم که دخترکها فکر می کنند....نمی دونند...اینقدر نمی دونند که خنده ام می گیره ....نمی دونند زندگی چقدر رنگهای گوناگون داره...
نمی دونن "کار" یا "شغل" اون چیزی نیست که تو بیست سالگی فکر می کنند...یه روزی یکی بهشون می گه :"زن رو چه به مهندس مکانیک شدن؟؟؟؟"....یه روز اگه پیشرفت کنند ، بهشون انواع و اقسام برچسبها می چسبه و اگه نه، پشت سرشون می گن:" تو برو کهنه بچه ات رو بشور بابا!"
* کاری که ازش نوشتم ، ترجمه یک دایره المعارف هست...دوستش دارم....به زودی اسمم روی کتاب چاپ میشه ...چیزی که آرزوم بوده...یه روزی هم شاید دیدی اسمم به عنوان مولف ، روی جلد یه کتابه!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...