نمی دانم چرا در این یک مورد با بقیه مادرهای اطرافم توافق نظر ندارم! "دلتنگی برای دوران کوچولویی ات" رو میگویم....البته بین خودمان باشد ؛ دلم ضعف می رود برای روزهایی که گردنت راست نبود و مثل آکاردئون چروکهاش می افتاد روی هم!...دلم برای دورانی که فقط باسنت تکیه گاه بود و دستها و پاها و کله فسقلی ات را به زور بلند می کردی هم حسابی تنگ می شود، دوست دارم چشمهایم را ببندم و لب و لوچه ات را که بوی شیر خشک می داد ، برای خودم زنده کنم، یا آن پیشانی پشمالویی که روزهای اول می گفتیم چون یکماه زود به دنیا آمده ای اینطوری است و بعدتر فهمیدیم نه بابا! کلا پیشانی پیشی مانندی داری مثل اینکه!!!! دلم برای سال اول عمرت که پاهایت پرانتزی بود و ما بی تجربه ها نمی دانستیم که همه بچه ها این شکلی هستند هم تنگ می شود! دلم برای روزهایی که لثه پائینت فقط، دو تا دندان داشت و ما ندید بدید ها ،مدام از همان دو تا مروارید ریز، عکس می گرفتیم هم....دلم برای آن روزی که راه افتادی و کج کج می دویدی که یک وقت نخوری زمین هم تنگ می شود!

ولی با همه اینها ، این روزهایت را خیلی بیشتر دوست دارم...اصلا قابل قیاس نیست برایم! چطور بعضی ها می گویند که بغضمان می ترکد از فکر بزرگ شدن بچه ها! ....

ای بابا! این بچه می نشیند مثل یک انسان واقعی ، غذا می خورد و وقتی می پرسد "چی توی این خیار ماست ریختی ؟" و من می گویم:"ماست و خیار و کشمش!" ....جواب می دهد :"البته نعنا هم داره!"...حالا این بهتر است یا نوزادی که کنار سفره ، روی پتویش دراز کشیده و هی غر می زند که احتمالا یعنی ، یکی بیاید من را بغل کند یا مثلا وسط آبگوشت کوبیدن ؛ بخواهد یک نفر یک جای مملو از پی پی اش را بشوید؟؟؟؟

توی حمام از من می پرسد:" چقدر طول میکشه تا یه بچه چهار ساله بشه؟" و وقتی می گویم :" خوب چهار سال !"...می گوید:" یعنی چند شب باید بخوابه و دوباره بیدار شه تا چهار سالش بشه؟"...همه اینها را در حالی می گوییم که من دارم شامپو می زنم به موهایم و او کله عروسکی همه شامپوهایش را ریخته توی لگن کوچولو و با دسته چوبی لیف هم می زندشان و می گوید :" اینها مَباد آشپزی من هستند!این چوب هم که می بینی ، یه جور قاشقه ، آخه من ژاپنی ام با قاشق غذا می خورم"..تازه وقتی بیرون می آئیم هر دو حوله هامان را می پوشیم و مثل دو تا آدم متمدن ، می نشینیم به هلو خوردن و او می پرسد :"چند سال طول می کشه یه بچه از دل مامانش بیاد بیرون؟ " و من می گویم :" از وقتی که رفت تو دل مامانش ، باید تقریبا یک سال اونجا بمونه بعد میاد بیرون.." و اون می گه:" پس به دنیا اومدن بچه جدید ، اینجوریاست !!!

شما بگوئید ...این حمام بیشتر خوش می گذرد یا حمامی که یه جسم نازک نارنجی تو دستهات مثل ماهی می لغزه و همه همسایه ها هم یاری کنان پشت در ایستادند تا یکی بگیرد و یکی خشک کند و یکی لباس بپوشاند و ....

حقیقتا آدم از غان و غون این جوجه ها هیچ نمی فهمد و باید دل خوش کند که لابد الان خوشحال است و لابد الان شیر می خواهد و لابد الان خوابش می آید و هیچ کدام از احساساتشان را نمی شود به طریقی درک کرد....ولی یک موجود ۴ ساله می رود توی اتاق و بیرون نمی آید و وقتی مادر بزرگش می پرسد :" توی اتاق چیکار می کردی؟".....جواب می دهد :" داشتم غصه می خوردم!!!!!!!"

آوا خانم ! یک چیزی را بدان ! اینکه ؛ من حالایت را که به قول نندی ، می شود نشست و باهات کمی اختلاط کرد خیلی بیشتر دوست دارم !