بزرگ میشی ....یادم میره.(!!!!!؟؟؟)
ولی با همه اینها ، این روزهایت را خیلی بیشتر دوست دارم...اصلا قابل قیاس نیست برایم! چطور بعضی ها می گویند که بغضمان می ترکد از فکر بزرگ شدن بچه ها! ....
ای بابا! این بچه می نشیند مثل یک انسان واقعی ، غذا می خورد و وقتی می پرسد "چی توی این خیار ماست ریختی ؟" و من می گویم:"ماست و خیار و کشمش!" ....جواب می دهد :"البته نعنا هم داره!"...حالا این بهتر است یا نوزادی که کنار سفره ، روی پتویش دراز کشیده و هی غر می زند که احتمالا یعنی ، یکی بیاید من را بغل کند یا مثلا وسط آبگوشت کوبیدن ؛ بخواهد یک نفر یک جای مملو از پی پی اش را بشوید؟؟؟؟
توی حمام از من می پرسد:" چقدر طول میکشه تا یه بچه چهار ساله بشه؟" و وقتی می گویم :" خوب چهار سال !"...می گوید:" یعنی چند شب باید بخوابه و دوباره بیدار شه تا چهار سالش بشه؟"...همه اینها را در حالی می گوییم که من دارم شامپو می زنم به موهایم و او کله عروسکی همه شامپوهایش را ریخته توی لگن کوچولو و با دسته چوبی لیف هم می زندشان و می گوید :" اینها مَباد آشپزی من هستند!این چوب هم که می بینی ، یه جور قاشقه ، آخه من ژاپنی ام با قاشق غذا می خورم"..تازه وقتی بیرون می آئیم هر دو حوله هامان را می پوشیم و مثل دو تا آدم متمدن ، می نشینیم به هلو خوردن و او می پرسد :"چند سال طول می کشه یه بچه از دل مامانش بیاد بیرون؟ " و من می گویم :" از وقتی که رفت تو دل مامانش ، باید تقریبا یک سال اونجا بمونه بعد میاد بیرون.." و اون می گه:" پس به دنیا اومدن بچه جدید ، اینجوریاست !!!
شما بگوئید ...این حمام بیشتر خوش می گذرد یا حمامی که یه جسم نازک نارنجی تو دستهات مثل ماهی می لغزه و همه همسایه ها هم یاری کنان پشت در ایستادند تا یکی بگیرد و یکی خشک کند و یکی لباس بپوشاند و ....
حقیقتا آدم از غان و غون این جوجه ها هیچ نمی فهمد و باید دل خوش کند که لابد الان خوشحال است و لابد الان شیر می خواهد و لابد الان خوابش می آید و هیچ کدام از احساساتشان را نمی شود به طریقی درک کرد....ولی یک موجود ۴ ساله می رود توی اتاق و بیرون نمی آید و وقتی مادر بزرگش می پرسد :" توی اتاق چیکار می کردی؟".....جواب می دهد :" داشتم غصه می خوردم!!!!!!!"
آوا خانم ! یک چیزی را بدان ! اینکه ؛ من حالایت را که به قول نندی ، می شود نشست و باهات کمی اختلاط کرد خیلی بیشتر دوست دارم !
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...