یکی از فایده هایی که کار با انتشارات برام داشته اینه که هر دو هفته یکبار رفتم میدون انقلاب!!! هرچند که این میدون انقلاب هیچ ربطی به میدون انقلاب سال 78 که من و دوستم هر روز از این سر تا اون سرشو متر می کردیم نداره ، اما یه جورایی هنوز هم فضای جالب و خاصی داره...

شنبه صبح ، وقتی از جلوی سر در دانشگاه تهران رد می شدم ، یاد این افتادم که 11 سال پیش (شاید تو همین روزها) با بابام رفته بودیم انقلاب برای خرید کتابهای کنکور ، بهش گفتم:" یعنی میشه من سال دیگه از زیر این سر در برم دانشگاه؟" ....و بابام گفت:" من که از زیر همین سر در رفتم دانشگاه...اگه دختر باباتی ، باید بری دیگه!"...یادمه وقتی برگشته بودم خونه ، رفته بودم اون عکسی که بغل بابام و کنار بقیه همکلاسی هاش جلوی دانشکده علوم بودم رو نگاه کردم و با جوگیرانه ترین حالت ممکن به خودم گفتم:" اگه سال دیگه اینجا قبول بشم به همکلاسیهام میگم من وقتی 4 سالم بوده ، یه بار اینجا بودم!!!!"...

خلاصه....به یاد اون روزهای قدیم ...رفتم و یه دونات شکری هم خریدم ...ظاهرش کثیف هست ولی من که تو سالهای دبیرستان یه بار هم از پیراشکی خوردن تو میدون انقلاب ، مریض نشدم!!! بسکه جون سختم من...

به قول دوستی میدون انقلاب این روزها فقط جای کتابهای کنکور و کمک آموزشیه و اگه این دستفروشها که کتابهای صادق هدایت می فروشند هم جمع کنند برن ، انصافا میدون انقلاب تبدیل میشه به نمایشگاه دائمی محصولات گاج و قلمچی....ما هم که شکر خدا ، تو خونه یه بچه داریم که کمک آموزشی ترین کتابی که می خونه "بگرد و پیدایم کن!" هست....

دیروز تو میدون ....دلم تنگید واسه عهدی که با دوست گرمابه و گلستانم ، تو اون روزها بسته بودیم ...تو همین میدون انقلاب...عهد کردیم هر کدوم کنکور رو بدتر داد ، اون یکی فداکاری کنه و انتخاب رشته مون یه جوری باشه که با هم قبول بشیم ...یه عهد دیگه هم کردیم...که با دو تا برادر ازدواج کنیم تا هیچ وقت کسی ما رو از هم جدا نکنه! (خوب شد جوگیر نشدم...چون ،محض اطلاع، بنده خدا سال اول کنکور رو افتضاح داد و به آبیاری گیاهان دریازی هم نرسید و خوب شد منتظر برادران خیالی نموندم، چون دوستم هنوز مجرده؛ شاید با کس دیگه ای تو دانشگاه عهد دیگه ای بسته و الان دوتایی چشم انتظار برادران رویاییشون هستند ؛ تو روزهایی که من دارم بین تک فرزندی و دو فرزندی ، چرتکه میندازم!!!!!!)