درست یکسال پیش ، یعنی آبان ۸۸ ؛ همون موقعی که برای همیشه از پدیده ای به اسم "مهد کودک آنهم  برای روزی ۸ ساعت " پس از ۳ سال حرص خوردن دست کشیدم و ترجیح دادم آوا همه روزش رو با پیرزن و پیرمردهای اطرافمون سپری کنه ، به این فکر کردم که چطور می تونم به روز نگهش دارم و با اینکه شک نداشتم که تو مهد ها هم چیز به درد بخوری بهشون یاد نمی دن ؛ چطور می تونستم کاری کنم که اگه یکی یه چیزی ازش پرسید و اون نتونست جواب بده؛ بهم نگن واسه اینه که مهد نمیره!!!!!

خلاصه همه اینها رو گفتم تا به شماهایی که بچه هاتون مهد نمیرن بگم یه کتابهای تو بازار هست برای بچه های ۳ تا ۵ سال و من و آوا هم از یکسال پیش شروعشون کردیم و به تازگی در خیلی از اونها فارغ التحصیل شده (!!!) و تونسته با موفقیت از پس امتحانی(!!!!) که من برگزار کردم ؛ بر بیاد....این کتابها در موضوعات مختلف دسته بندی شدند و می تونید تو خونه با بچه هاتون اونها را کار کنید ...هم لحظات شادی در کنار هم خواهید داشت و هم خیالتون راحت میشه که بچه هاتون هرچیزی که لازمه تو پنج سالگی بدونند می دونند! ...من به شخصه فکر نمی کنم لازم باشه بچه ام بدونه سیب به زبانهای زنده و مرده دنیا چی میشه ...ولی شاید بد نباشه بدونه که انار فقط تو فصل پائیز هست و میوه ای که میشه تو تولدش رو میز بذاره باید تو فصل بهار در بیاد ؛ مثل توت فرنگی....این کتابها باعث شد بفهمه چرا یکی اسمش "مریم" هست و یکی یه جای دیگه " چین یونگ چانگ" ...باعث شد فرق سرخ پوست و سیاه پوست رو بدونه! بفهمه کرم زیر خاک و جغد تو تنه درخت زندگی می کنه!

این کتابها رو می تونید از شهر کتابها بخرید!

این هم عکسش وقتی از بعضی هاشون فارغ التحصیل شد ؛ بعد از یکسال!!!

 

وقتی داشتم این پست رو می نوشتم دیدم رفته ضبط روشن کرده فکر کردم داره میرقصه ، رفتم دیدم صندلی ها رو چیده کنار هم و داره با خودش و دوستهای خیالی اش صندلی بازی می کنه!باورتون میشه خودش صندلی ها رو چیده؟؟؟ من اینجا در حال وبلاگ نویسی بودم!