حوله ها
صبحانه خوردم ...باید می رفتم جایی...وقتی سوئیچ رو بر میداشتم رو مبل بودند...
برگشتم...رفتم بالا قبل از سلام و علیک ؛ سه تا انار برداشتم و بی وقفه خوردم! نهار نمی خواستم !با مادر بزرگم و آوا کلی حلوا ارده خوردیم و برگشتم پائین...وقتی می رفتم سراغ خواب نیمروز ؛ حوله ها رو مبل بودند....لحاف زمستونی رو درآوردم...خزیدم زیرش...حوله ها روی مبل بودند...
خوابم نبرد...بلند شدم...حوله ها روی مبل بودند....نشسته بودم ! خواستم پاشم برم چایی دم کنم...فکر کردم سر راه به آشپزخونه برشون می دارم....وقتی رفتم تو آشپزخونه پیاز خرد کردم! گردن جانور بدبخت رو هم انداختم تو قابلمه...حوله ها رو مبل بود...کله ام رو فرو کردم تو قوطی دارچین! بی نظیر بود....خواستم برم حوله ها رو بردارم...یکی در زد! پدر بزرگم بیست سال پیش درختی کاشته بود .کنار همون درختای اناری که ظهر ؛ سه تاشون رو خورده بودم! درخت "به"....مادر بزرگم چیده بود همین دو سه روز پیش...مربا درست کرده بود و آورده بود! کله ام رو فرو کردم تو شیشه مربای به...بوی هل میداد...حوله ها رو مبل بودند...رفتم برنج شستم....چایی رو دم کردم...برگشتم تلویزیون رو روشن کردم ....یادم اومد ماشین لباسشویی یکی دو ساعت پیش خاموش شد! ملافه ها رو پهن کردم رو بند! حوله ها روی مبل بودند...هنوز...یه چیزی من رو کشوند پای لب تاپ...نوشتم یعنی تایپ کردم....حوله ها روی مبل بودند...یکی با کلید کلنجار میرفت...لابد فکر می کرد خوابیدم که در نزد! رفتم در رو باز کردم...گفت چقدر این گوشتها بوی شیرین میدن! ....حوله ها روی مبل هستند....هنوز !
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...