مثل اینکه ماها کلا اشتباهی اومدیم تو این مملکت !
تو آدرس نوشته بود "طبقه چهارم "...وقتی رفتم طبقه چهارم دیدم هیچ کدوم از واحدهای ساختمون هیچ ارتباطی به اون اداره دولتی کذایی که من باهاش کار داشتم نداره! بگذریم که چهار طبقه بدون آسانسور بالا رفتن هم برای خودش زجری است توصیف ناپذیر! و کلا تو تابلو راهنما این ساختمون فقط چهار طبقه داشت.
دیدم اون گوشه موشه ها چند تا پله هست به سمت طبقه ای به نام "طبقه ۵" اونم بدون آسانسور...یک طبقه رو رفتم ؛ اتاق ۶ - طبق آدرس- زن سیبیلو تا من رو دید پرسید:"پوشه گرفتی؟" ...من هم با دل خجستگی هر چه تمامتر گفتم :" ازکدوم اتاق باید بگیرم؟"...یه نگاه عاقل اندر سفیه و البته پر از خشم بهم کرد (من هم نگاهش رو گذاشتم پای اینکه با اون صورت خوشگلش هیچ کس نگاش نکرده ،یوخده گِره تو زندگیش زیاده!) ...و گفت:" تشریف می بری از پاساژ روبرو میخری!!!!!!" ...
خلاصه ۵ طبقه رو دوباره رفتیم پائین و دوباره برگشتیم بالا چون سازمان فلان ؛ نه می تونه یه ساختمون آسانسور دار بگیره واسه مراجعین ؛ نه می تونه یه کاغذ اون پائین بچسبونه که هر بدبختی با ما کار داره پوشه اش رو هم با خودش بیاره و نه می تونه ماهی سی چهل هزار تومان هزینه پوشه بده واسه پرونده های مردم تازه هرجاش هم میری یه تابلو زدند به دیوار" طرح تکریم ارباب رجوع!!!!!"...ما نفهمیدیم ما اونجا "طرح" بودیم ، "تکریم" بودیم ،"ارباب رجوع" بودیم یا اصلا چغندری سیب زمینی چیزی بودیم؟؟؟؟؟
پرونده مون رو زدیم زیر بغل رفتیم یه جایی تو آیت الله کاشانی...بهمون گفتند اشتباه فرستادنت اینجا!باید بری یه جایی تو سعادت آباد ...رفتیم سعادت آباد ! همه اتاقها انگار گرد مرگ پاشیدند .. از یه بنده خدایی پرسیدم کارمندان سخت کوش این اداره کجا هستند ، گفت :"آقایون و خانمها برای یک ساعت رفتند نهار!!!!!!!"....از ۱۲ تا ۱ میرن نهار اونوقت ساعت ۲ هم میرن خونه هاشون...خلاصه پس از اینکه نخ دندونهاشون رو هم کشیدند چایی به دست و هرهر کنان و بازو به بازو با یک جنس مخالف اومدند سرجاشون!!!! بعد یکی دیگه از همون تیپ زنهای مذکور ؛ در حالیکه با زبونش ته مانده غذا رو از لای دندونش میکشید بیرون گفت:" اشتباهی فرستادندت اینجا! باید بری آزادی!"....
سرتون رو درد نیارم...رفتیم آزادی .جای پارک نبود ..دوبل پارک کردم...رفتم بالا ...این یکی شکر خدا مرد بود..مردها هوای زنها رو بیشتر دارند زود کارت رو راه می اندازند. ضمنا باید خیلی دیگه بدبخت بوده باشند که عقده ای بشن ....مردک گفت:"اشتباهی فرستادندت اینجا!باید بری تهرانپارس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"....
راستش یه کم ترسیدم برم تهرانپارس اونها هم بگن اشتباهی فرستادنت اینجا !باید بری لابد علی آباد کتول یا مثلا پشت کوه سبلان! چون دیگه از تهرانپارس اونورتر نداریم تو تهران!...ولی مرد لاغر مردنی بهم اطمینان داد که پرونده ام تهرانپارسه! ...و درست هم می گفت...به همه زنهای قبلی فکر کردم که می تونستند از تو سیستم ،همون کوفتی که این مرد دیده بود ببینند و من رو اینهمه آزار ندن! وقتی رسیدم تهرانپارس ؛ اون خانوم محترمی که باید کارم رو راه می انداخت ؛ با یه دست دماغش رو پاک می کرد با اون یکی دست اس ام اس می داد و من دقایق طولانی از ترس اینکه اشتباهی (!!!!) منو بفرسته یافت آباد مثلا یا دوغوز آباد یا یه همچین جایی ، بر و بر نگاهش کردم و هیچ نگفتم ...فقط هی لبخندهای تحسین آمیز تحویلش دادم تا بالاخره ساعت ۳ بعد از ظهر کارم انجام شد..و همه مسیر فکر کردم واقعا چرا!!!!!!!؟؟؟؟؟
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...