خودم خوب می دونم تمام حرفهایی که از دهن یه مادر بیرون میاد ؛ دلهره و دوست داشتن و نگرانی است...حداقل پنج سالی هست که مطمئنم...ولی به نظرم گاهی مادرها -شاید هم مادر من- نمی دونن چطوری باید این نگرانی ها رو مطرح کنند یا اصلا نمی دونن چرا فکرهای جورواجور میاد سراغشون؟

وقتی گفتم می خوام استعفا بدم ، شوکه شد!!! مطمئنم فکر می کرد شرکت با من مشکلی داره و انداختنم بیرون!!!!!! بعد هم که گفتم نمی خوام کار کنم ؛ به این و اون رو می انداخت برام کار پیدا کنند ؛ فکر می کرد نتونستم کار پیدا کنم !

حالا همچین مادری رو داشته باشید مخالف سرسخت بچه!!! (حتی یکیش !!! )الان چه حسی داره؟ هر وقت میرم خونه شون اینقدر حرص می خورم که میگم یه هدفون بذارم گوشم اصلا!

میگرده تو دوست و آشنا مثلا یه دختری که تو ۱۶ سالگی عاشق مرد ۴۰ ساله شده و خودش رو از طبقه سوم پرت کرده پائین و بالاخره زن طرف شده و حالا دو تا بچه داره ،رو گیر میاره و به من میگه : "تو این دوره و زمونه یکی تو دو تا بچه داری یکی اون!!!!!"

بعد مثلا گیر میده به اضافه وزن من...تو هر مهمونی و جمعی راجع به قضیه چاقی من حرف میزنه ! هرچی هم ما میگیم مادر من ! این اضافه وزن در حدی نیست که شما اینقدر آبروی ما رو ببرید ،ول کن نیست...

این روزها هم بدتر شده...اگه خیار بخورم میگه اینقدر نمک ضرر داره! اگه شلغم بخورم میگه یه چیز مفید بخور...اگه غذا بخورم -که این روزها نمی خورم- میگه چاق میشی...هرچه میگم :"بابا تو که دیگه این کاره ای ! این روزها که نمی تونم رژیم بگیرم ! "...بعضی وقتها نمی دونم باید چی کار کنم...

مثلا میشینه سه ساعت در فواید کار کردن زن میگه و تو نمی تونی بشینی خونه و آشپز خونه میشه همدمت و ....یا مثلا دوستهای خودم که مجرد هستند یا بچه ندارند رو میاره جلوی چشمم و روزی یک میلیون بار میپرسه :" فکر می کنی تو خوشبخت تری یا فلانی؟؟؟؟؟"...هر چی هم میگم بابا مگه من از وضع فعلی ابراز ناراحتی کردم ؛ ول کن نیست که نیست...بعد با یه حالت مطمئنی میگه :" من مادرم ...می فهمم تو دلت چی می گذره!!!"....

خدا نکنه یه روز جمعه بعد سالی و ماهی ؛ ما تو خونه مون دور تا دور نشسته باشیم و مثل یه خانواده معمولی ، مثلا سه تایی بستنی بخوریم...ده بار زنگ می زنه و می گه حوصله ات سر میره ! بیا خونه ما!!!!.....یا مثلا میگه با بهزاد و آوا خسته نمیشی اینهمه ساعت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای خدا !!!!!!!! مگه آدم با شوهر و بچه اش یه صبح جمعه بشینن دور هم حوصله اش سر میره؟

یعنی گاهی نگرانی های عجیب و بی پایه اش دیوانه ام می کنه....هرچی می خوام هیچی نگم نمیشه...سر شما رو هم درد آوردم ..اعصابم خرد بود آخه! دیروز گفت چرا دیگه کلاس زبان نمیری؟ گفتم تعطیلات بین ترمه! گفت:" ولش کردی؟ بچه هه (!!!!!!!) حتما نمیذاره......" دیدم داره شروع به نطق می کنه ؛ گفتم:"مامان یک کلمه دیگه بگی میرم خونه مون ها!!!!!!!" ...بیچاره هیچی نگفت...دلم هم براش میسوزه ..می دونم همه اینها دوست داشتنه ،ولی بابا بعضی وقتها بذارید ما بچه ها هم زندگی خودمون رو بکنیم....بذارید اصلا با مخ بریم تو دیفال...چی میشه مگه؟؟؟

آخیش.....راحت شدم...کاش اینجا رو می خوند!