خواب رو نمیشه که ندید!!! ( بعدانوشت دارد)
هیچ کس هم نمی گفت برای چی من باید برم زندان؟؟؟ بالاخره از مظلوم نمایی زنانه ام بهره جستم و گفتم :" من یه بچه کوچیک دارم!"....فرقی نکرد....یک کم کلیشه قاطی اش کردم:"حداقل به این بچه تو شکمم رحم کنید!"....نخیر ! ول کن نبودند...یکی از اون زنها گفت:" ساعت و موبایلت رو تحویل بده برو بازداشتگاه!"......
به یکی دیگه گفتم:" حداقل بگید جرمم چی بوده؟" ....ترسیدم نکنه به خاطر ایمیل غربتی بازی باشه که دیروز به مدیر عامل قبلی ام زدم و گفتم حالا که پولهام رو که نمی دن حلالشون نمی کنم!!!!!!!!!!
بعد طرف گفت:" شما از شهر کتاب اهواز ،کتاب دزدیدید و دوربین مدار بسته ازتون فیلم گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!"....هرچی گفتم :" بابا ! من تا حالا یکبار بیشتر اهواز نرفتم...اونهم کاری بوده ...صبح رفتم ظهر برگشتم ، شهر کتابم کجا بوده؟"....بی خیال نشد که نشد! بعد گفتم تو رو خدا دوباره پرونده ام رو نگاه کنید...نگاه کرد و گفت:" ای وای یه اشتباهی شده ، یک شرکتی تو اهواز از شرکتی که توش کار می کردید شکایت کرده ؛ ما اشتباها شما رو احضار کردیم!!!!!!!!....شما آزادید...برید خونه!"
کم کم داشت اشکم در می اومد که یک خوابالویی کنارم گفت:" مامان ! امروز که حالم خوب شده می ریم خونه مامان جون؟؟؟؟؟"
![]()
*پس از اعتراضات گسترده برای نوشتن عدد ۳۹ ، ما را قانع کردند که فقط ۳۸ سالشان است و ما می توانیم دو سال دیگر هم با خیال راحت زندگی کنیم ،پیش از آنکه ایشان به چل چلی برسند گو اینکه ما گمان می بردیم فقط یک سال مانده!!!!!!! به هر حال از این ستون به آن ستون فرج است..بلکه هم ما در این دو سال شدیم "مرلین مونرو" !!!!!!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...