نوستالوژی میوه ای
یعنی صاف میرم به روزهایی که با عمه ها و عموها می نشستیم زیر درخت گوجه سبز باغ پدر بزرگم، یکی کَلی* می انداخت بقیه از رو زمین جمع می کردند..با گوشه پیراهنهامون پاک می کردیم ....نمی شستیم ! می گفتند اگه سم پاشی نشده باشه میشه نشسته خورد میوه ها رو! ....یا همینطور که تو باغ قدم می زدیم پرتغال می چیدیم و پوست می کندیم و می خوردیم..عموم می گفت:"پوستاش رو بریزید زمین...کود میشه واسه درختها!"
رو زمین خاکی باغهای کویری اون یکی پدربزرگم می نشستیم و انار می خوردیم ...دستهامون قرمز می شد.. از جوب آب بی حالی که از جلوی در باغ رد می شد ؛ دستامون رو می شستیم...الان پدربزرگهام در کمتر از صد متر از باغهاشون خوابیدند ...برای همیشه!
نوه های جوونتر کلاسشون میاد پائین با این کارها...می نشینند تو ماشین لابد ساسی مانکن گوش میدن و کولر ماشین رو روشن می کنند تا مادرهاشون تو باغ یاد قدیمتر ها رو زنده کنند...ما که با شوهری که مال اونورها نیست و بچه ای که شاید بی شوفاژ و امکانات چیزیش بشه ،به جاهایی که نه رستوران دارند نه فست فود نه پارک و نه هیچ چیز دیگه ای جز خاطره، نمیریم و فقط میوه هاش رو می خوریم و حداقل چند دقیقه ای میریم به روزهایی که گذشت بی آنکه قدرش دونسته بشه!
*کلی به زبون مازندرانی ، اسم یه تکه چوب شبیه عصا بود که میوه رو باهاش از روی درخت می انداختند پائین!
*این پست تو طبقه بندی موضوعات رفت تو دسته "دلتنگی" !!!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...