باباش باهاش زیاد قهر نمیکنه ، گفته بودم که چقدر لوسش می کنه؟...ولی اون شب سر یه چیزی دیگه حسابی ازش دلخور شد و آوا هم فکر نمیکرد قضیه زیاد جدی باشه...ولی بعد از اینکه یکی دو بار رفت سراغش و دید نخیر ! مثل اینکه باباش حالا حالاها قصد آشتی نداره اومد به من گفت:" مامان! راهنمایی ام کن...چکار کنم باهام آشتی کنه؟"....من هم روشهای معمول از جمله ببخشید و حواسم نبود و بیا آشتی کنیم و بوس و اینها رو گفتم که افاقه نکرده بود گویا!

یک کم از ابتکار خودش در قلقلک دادن کف پا و ادا و اصول درآوردن و اینها هم بهره برد که باز هم اثر نکرد و باباش قهری بود که نگو و نپرس!!! آها ....فرداش هم قرار بود بریم براش کفش بخریم....بالاخره با یک کم بغض اومد به من گفت:"حالا که باهام آشتی نمیکنه اگه فردا برام کفش نخره...کفشم برام تنگ بشه ...پام زخم میشه ! چیکار کنم؟؟؟"...من هم گفتم:"مگه آدم باباش رو فقط برای کفش نو می خواد؟"...آوا هم جواب داد:" فقط کفش نو که نه....پارک ...رستوران...جایزه!"

منم یه کم پا در میونی کردم و گفتم:"باباش ! حالا تو ببخشش دیگه....پشیمون شده دیگه از کارش!"...باباش هم گفت:" من اصلا قلبم درد گرفت از این کارش!"...

آوا هم اومد به من گفت :"قلب آدم تو کدوم می می آدمه که برم بوس کنم؟" ...من هم سمت چپ رو نشون دادم و برای اینکه تا به باباش میرسه یادش نره هی با خودش می گفت :"اینوری..اینوری...."...

بالاخره آشتی کردند....پوف!