این قلب صابمرده!
رفتم تو اتاق دکتر....اول گفت :" نبضت که نمی افته...مامانت چی میگه؟"..بعد نوار قلب گرفت و گفت :" غیر عادیه...برو هولتر بذار .باید بیشتر بررسی بشی!"... از همون لحظه یه جوری شدم..نه اینکه از قرص خوردن و بررسی و اینها و حتی مردن بترسم...منتهی اعصاب مصاب دوا و درمون ندارم...حالا کاری نداریم بعد از بیرون اومدن از مطب رفتم سه تا کاسه کله پاچه خوردم و بهزاد چشماش چهار تا شد! هرچی باشه من دختر همون پدری ام که قرصهای دیابتش رو با نوشابه می خوره!!!!
این دختره حسابی اذیتم می کنه....کمر درد و کم کار شدن تیروئید و بی اشتهایی و نزدیک پنج کیلو وزن کم کردن ، کم بود حالا اینهم اضافه شد.بیچاره آوا ...اینقدری که بود (منظورم چهار پنج ماهه )...صبح با من پا میشد و سوار رنویی میشد وسط زمستون که بخاری اش جلو در شرکت تازه گرم میشد....تا شیش و هفت شب هم با من پای کامپیوتر و تو انبار شرکت و سر و کله زدن با مشتری ها و هزار کوفت دیگه...هیچ کس هم نمی دونست ما حامله ایم حداقل هوامون رو داشته باشه روزی یک میلیون بار مجبورمون نکنه بریم طبقه بالا یا مثلا سیلندر هیدرولیک ۱۰۰ تُن بلند کنیم !!!!!! شب هم وقتی از در شرکت می اومدم بیرون ؛ تو اون کوچه جز صدای عوعوی سگ و تا چشم کار می کرد تاریکی هیچ خبری نبود....کاری نداریم که بخاری ماشین هم جلو خونه گرم می شد ! بنده خدا دم نزد نُه ماه با این وضعیت!
این یکی رو بگو...صبح که تا ده یازده شیرین خوابیم...بعد هم مادر بزرگم انواع و اقسام خوراکیجات از خامه و پنیر تا حلیم واسه صبحونه حاضر می کنه ...بقیه روز هم خوشیم و دراز می کشیم و با آوا می خندیم و نهار به مادربزرگم سفارش می دیم بر اساس ویارونه اون روز ...آش و الویه و دلمه و کلم پلو و ....اونوقت با اینهمه خوشی اینقدر هم بلا به جونمون انداخته؟ می بینی تو رو خدا ؟
مادر بزرگم میگه :"بس که ناشکری کردی گفتی چرا دختر شد؟"....بهزاد هم میگه:" ما ندیده بودیم زن واسه پسر داشتن ؛ حرص بخوره!"
حالا قلبه وانسته بقیه اش رو یه جوری تحمل می کنیم...دیروز که صدای قلبش تند و تند می زد با خودم گفتم خوبه قلب تو درست و حسابی می زنه ، بلکه جای قلب هر دوتامون!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...