همین جوری !
بعد یه جوری شدم ...نمی دونم دلم واسه بابام تنگ شد یا عذاب وجدان بود چی بود خلاصه....صبح با بابام حرف زده بودم؛ سلمونی بود به قول خودش ، پیش آقا فرامرز!!! هنوز مو داره این هوا..از اون باباهای بی موی چاق پیر نیست...از اون بابای خوش تیپه..هنوز ! با اینکه به خودش هم خیلی نمیرسه!ولی یه زمونی خیلی خوشتیپ تر بود...
یهو یادم اومد وقتی کنکوری بودم ، نیست یه بچه پنج ساله تو خونه داشتیم ، خونه مون یه کم شلوغ بود واسه درس خوندن ! بابام روزهای زوج که دانشگاه کلاس داشت ؛ منو صبح با خودش می برد (مدرسه پیش دانشگاهی ما یه روز در میون بود )، می رفتم کتابخونه دانشگاه درس می خوندم و تو سلف اساتید نهار می خوردم و عصر که با هم بر می گشتیم ؛ هر هفته ؛ بی اغراق هر هفته ؛ از چهار راهی که روبروی هتل اوین بود( الان دیگه چهار راه نداره ؛ اتوبان شده) از دست فروشها برام یه شاخه گل مریم می خرید و هر هفته هم بهشون می گفت :"آخه اسم دخترم ؛ مریمه!"
سابجکت: دلتنگی!!!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...