خیلی هم خوب است که آدمها دانه های دلشان پیدا نیست!*
یه سینی گردو جلوش بود ...گردو دوست ندارم، زیادی چربه ولی هی مجبورم می کرد یکی بخورم....پرسیدم :"چیکار می کنی با اینها؟"..گفت:"سیاهها رو از سفیدهاش سَوا می کنم...سیاهها رو واسه فسنجون چرخ می کنم، سفیدها رو می ذارم واسه خوردن همینجوری با پنیر و اینها."
آوا داشت عمو پورنگ می دید ، من هم لم داده بودم و گردو سوا کردن مادر بزرگم رو نگا می کردم ، بیست و هشت ساله که می بینمش و سه ساله که مستاجرش شدم و هنوز هم از نگاه کردن به کارهای وسواس گونه و پر از کدبانو گریش سیر نمیشم ! شروع کرد سرگذشت یکی از فامیلهاش رو برام گفتن، همیشه همینه ، یه خورده که پیش هم می شینیم و حرف کم میاریم یا یاد پدر بزرگم می کنیم یا راجع به مردم حرف می زنیم ، اهل غیبت به اون صورت نیست ، بیشتر اهل موشکافی بیوگرافی های فامیلهاشه..خوشش میاد واسه یکی تعریف کنه...من هم زیاد با دقت گوش نمی دادم ، گردو سوا کردنش رو بیشتر دوست داشتم.
یهو یه جایی گفت:" ناهیدشون هم مثل تو خیلی خوشبخت شد.".....
*من انار می کنم دانه ، به دل می گویم :کاش این مردم ، دانه های دلشان ، پیدا بود...."سهراب سپهری"
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 17:4 توسط مریم
|
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...