که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکلها....
فقط اومدم بگم من به اینکه "مادر" هستم یه جورای زیادی از حدی می بالم به خودم! اصلا هم شعار نیست ! اصلا هم مادر به درد بخوری نیستم...اهل قربون و صدقه و بچه لوس کردن هم نیستم ..از بازی کردن -خصوصا خاله بازی - با بچه هم مورمورم میشه...ولی با همه اینها و با اینکه هیچ نمی دونم وقتی دخترهای نوجوون سرکشی اطرافم باشند - که گویا بچه های من هستند -باید چه خاکی بر سر کنم و با اینکه هنوز برای دختر دومی اسم انتخاب نکردم و با اینکه اینقدر خودخواهم که شیر و ماهی نمی خورم با اینکه واسه این فسقلی لازمه و با اینکه خیلی کارها نمی کنم و مادر فداکار نیستم و عدس پلو نمی پزم با اینکه آوا عاشقشه -چون بهزاد دوست نداره -...مهمترین حس زندگی ام حس مادر بودنه!
بین خودمون باشه ، هنوز هم یه وقتایی از خودم می پرسم یعنی الانه من "مامان" کسی هستم؟ چقدر آدم مهمی هستم.....چون مامانها اصولا آدمهای مهمی هستند، نباید بمیرند - از بابا ها یعنی مردنشون بدتره- نباید مریض بشن آخه بچه ها غصه می خورن! نباید گریه کنند ؛ چون دخترکشون یه نگاهی می کنه که مثل سگ از اشک ریختن خودشون پشیمون میشن...کارشون سخته به خدا! نه برای اینکه باید چهار ماه دیگه همه بدنشون خورد و خمیر بشه واسه زندگی بخشیدن به یکی دیگه، نه واسه اینکه باید ماهها و ماهها نصفه شب یک میلیون بار بیدار بشن ، نه واسه اینکه باید ماهیچه های بند انگشتی بدون نمک و ادویه و روغن بپزند ، واسه اینکه کارشون سخته دیگه ؛ تو دلشون غوغاست همیشه ؛ می ترسن همه اش! حتی می ترسند بمیرن!!! می ترسن از دماغ دختره -یا دخترا -، یک چیکه خون بیاد...می دونم باباها هم می ترسند ، ولی مامانها حتی نباید جلوی باباها بترسند ، باید تو دلشون بترسند ، گریه کنند، بمیرن!
من آدم مهمی هستم...مهمتر از زیبا بودن -که نیستم- و اجتماعی بودن - که خدا کنه باشم - و موفق بودن - که نمی دونم هستم یا نه- و حتی خوب بودن ، مهمتر از همه اینها "مامان" کسی شدم ! "مامان" کسانی شدم...دو نفر ...دو نفر ....دو تا آدم ....دو تا دختر....نکنه قبل اینکه به من بگن برن سبیلاشون رو بند بندازن ؟ یا واسه خوشگل شدن یه بار تو حموم پوست پاشون با تیغ ببره؟ نکنه یکی قبل از من بهشون بگه دخترا چطوری بالغ میشن؟ نکنه به من نگن یکی تو مدرسه مسخره شون کرده مثلا؟ یا تو اون جدولهای کذایی جای من امضا کنند؟ نکنه یک روز دلشون واسه کسی بلرزه و من اینقدر آدم بیخود و بی مصرفی باشم که نیان به من بگن؟ چقدر کار دارم خدا ! خیلی کار دارم ...چقدر چیز هست که می ترسم ازش .....
* به بهانه اینکه ساعت یک و ربع نیمه شب بیست و سوم بهمن سال هشتاد و نه ؛ برای اولین بار ؛ مثل ماهی از اینور وجودم رفتی اونور و من با دستام ، با قلبم ، با روح و جسم و همه چیزم حست کردم کوچولو! از هر دوتاتون ممنونم که به من افتخار دادید "مامان" شما باشم...دخترای من....خصوصا تو عضو جدید خونه که داری می ذاری از هر لحظه بودنت ، حتی با همه این سختی ها ،اینقدر حظ ببرم!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...