درست سه ماه هست که خیلی وقتها ؛ خیلی وقتها ....زیر دوش ؛ پشت چراغ قرمز ؛ قبل از خواب ؛ وسط دیدن فیلم ؛ وسط تا کردن ملافه ها ؛ وسط مرتب کردن کابینتها به اسم خانه تکانی ؛ وسط ورق زدن کتاب اسم های آریایی ؛ وسط لمس کردن لباسهای فسقلی که رویش نوشته 0 تا 3 ماه و چیدنشان در سه طبقه ای که  آوا ؛ سخاوتمندانه (!!!!) از میان کلی کمد و کشو و آویز و سوراخ سنبه اتاقش بخشیده به خواهرش ؛ وسط اندیشیدن به اینکه این عضو جدید همه لباسهاش قبلا توسط خواهر بزرگتر پوشیده شده ، وسط نوشتن لیست وسایل مورد نیاز مهمون جدید خونه، مثل شامپو و دستمال مرطوب و زیرپوش ؛  خلاصه خیلی وقتها به همان چیزی که دوستش داشتم ولی حسرتش برای همیشه ماند به دلم ، فکر می کنم...

 

به نگاههای بدون ناز و غمزه شان ؛ به اینکه از وقتی نوزاد هم هستند انگار هیچ کس را تحویل نمی گیرند ؛ به اینکه کم می خندند ، به اینکه دامن نمی پوشند و لاک نمی خواهند و کفشهای نقره ای شان پولک ندارد...به اینکه دنبال مادر راه نمی افتند "ماتیک " بزنند و به جایش همه نگاه پر از پرسش شان به دستهای پدر است که روی فرمان و دنده در تکاپوست... به اینکه به جای آنکه بگویند "برو کنار ؛ بابام شوهر منه نه شوهر تو !" زیاد خوششان نمی آید پدرشان به مادرشان نزدیک شود...به اینکه نمی خواهند مثل یک دختر هجده ساله سفید بلوری خوش قد و بالایی که شوهر یک زن پنجاه ساله چاق و چروکیده ای را می دزدد ؛ همه اش برای پدر دلربایی کنند ؛ به اینکه مادرهایشان یک عمری در وهم بیخودی این هستند که این ها روزی "حامی" شان می شوند ! به اینکه یقه پیراهن مردانه شان از زیر جلیقه بافتنی شان می زند بیرون ؛ پیراهنهای چهار خانه شان را می گویم ؛ همانهایی که اغلب با شلوار جین و کتونی می پوشند ! به این هم فکر می کنم که هزار تا کاسه و بشقاب پلاستیکی را بر نمی دارند و روزی یک میلیون بار چایی "الکی " نمی ریزند و کفش پاشنه بلند خاله شان از صبح تا شب پایشان نیست....به اینکه اگر باشند ؛ اگر بودند ؛ اگر بود ؛ خانه از میدان مسابقه خوشگلی  بین مادر و دختر در می آمد و دختر خانه هم یک کم ؛ شاید ؛ در میان کُشتی ها و بزن بزن های خواهر و برادری ؛ قوی تر می شد! شاید کسی بود که مادر و دختر در حال غیبت را مسخره کند و به سادگی های زنانه ما بخندد و ما هم قربان و صدقه مردانگی و ابهتش برویم !!!

 

خلاصه به پسر نداشته ام زیاد فکر می کنم ؛ همانی که از همیشه های دور دوست داشتم اسمش از آن اسمهای ترکیبی باشد که با "امیر" شروع می شود ؛ زیاد بهش فکر می کنم و حرصم می گیرد که ندارمش ؛ بابای دخترها می گوید :"مگه بچه ماشینه که سیاه و سفید بودنش رو بری انتخاب کنی؟ اینقدر بدم می آد به بچه به عنوان دارایی نگاه می کنی ..اینها امانت هستند تو دست ما !" ....درکم نمی کند اصلا در این مورد...نمی شود زیاد باهاش راجع به این موضوع حرف زد؛ بدش می آید ! حق هم دارد ؛ یک صدم از آن عشوه گری های آوا اگر نصیب من هم می شد ؛ دلم می خواست ده تا دختر دیگر هم داشته باشم!

 

همه ظرافتهای دخترانه برای هر خانه ای خیلی ضروری است ؛ شاید برای همین خودم را بی دختر نمی توانم تصور کنم خانه ام را بی دختر و بی غمزه هایش نمی توانم...ولی شاید یک دختر برای انجام همه وظایف ظریف کافی باشد ؛ دلم می خواست یک نفر هم در خانه مان بود که ناز نمی کرد ؛ یک نفر که با لگوهایش ، خیابان و پارکینگ درست می کرد و هزار تا ماشین فسقلی را "قام قام " کنان از اینور به آنور می برد....یک نفر که  لازم نبود  با هزار ترفند به موهایش گل و منگول آویزان کرد و یک نفر که با بابایش می رفت حمام!

 

و از همه اینها مهمتر ...یک نفر که روزی  تعبیر همه امیدها و عشقهای زن دیگری شود....تکیه گاهی برای لحظه های تنهایی ....همدم وقتهای دلتنگی .... مرد  به درد بخور ؛ کم هست در دنیا....یکی شان می توانست پسر من باشد.