بهشت آرزوی تو ، بوی بهار می دهد....
زندگی پر از هیجاناتی بود که در راه بودند و من هنوز تجربه شان نکرده بودم...چقدر جهان سرشار بود از چیزهای ریز و درشتی که فکر کردن به هر کدومش می تونست آدم رو ساعتها بیدار نگه داره...
اگر کسی بود ؛ پیشگویی مثلا ؛ و به من می گفت ده سال بعد ؛ وقتی بیست و هشت ساله هستم ؛ همه مشقهای زندگی رو تند تند مثل انجام دادن پیک شادی تو روز اول عید خواهم نوشت ؛ اگر کسی بود که می گفت در بیست و هشت سالگی ، همسر ، مادر دو فرزند ، نیمچه کارمند خواهم بود ؛ حتما فکر می کردم هیچ چیز جالبی نخواهد بود که آرزویش کنم ! زنی در آستانه سی سالگی که همه اولین هایش را پشت سر گذاشته لابد باید برود بمیرد!
اما حالا یک چیز مهمی را فهمیده ام ...آنهم اینکه وقتی بزرگ می شویم ؛ بزرگتر می شویم یعنی ؛ آرزوهایمان هم بزرگ می شوند ....از چهار دیواری جسم و روح خودمان می روند بیرون...اینقدر قد می کشند که سرشان مثل درخت لوبیای سحر آمیز از سقف خانه هم رد می شود...گاهی از سقف شهر و حتی کشور خودمان هم می گذرند ...بعضی هایشان هم آنقدر دور هستند که می فهمی حالا حالاها وقت مردن نیست....باید دهها سال دیگر ماند و به آنها رسید ! آرزوهایم رنگ دیگری دارند....آرزوهایم دیگر مال خود خود من نیستند...مال همه مردم دنیا هم هستند....
امیدوارم ده سال بعد وقتی داریم برای شروع قرن پانزدهم می نویسیم و می گوئیم که دهه پنجم زندگیمان در حال شروع است ؛ پرزیدنتمان را خودمان انتخاب کرده باشیم و کرور کرور روزنامه و کتاب و آلبوم موسیقی و فیلم باشد برای لذت بردن .....امیدوارم هیچ سایتی فیلتر نباشد و هیچ انسانی به خاطر آنچه در مغزش گذشته و مزاحمتی برای دیگران نداشته ؛ در بند نباشد ؛ امیدوارم هر کس که به خطا رفته به راه انسانیت برگردد ؛ امیدوارم هیچ کودکی بیمار نشود ؛ هیچ بالغی هم ؛ امیدوارم زمین ؛ همین کُره زمین خودمان ؛ حالش بهتر شود و هی با برخی شیطنتها که نامش را "حوادث غیر مترقبه " گذاشته اند ؛ بشر را نیازارد..برای خودم هم امیدهایی دارم....امید دارم یک کم روشنفکر تر بشوم ...منظورم راجع به مسائلی مثل همجنسگراها و زنهای زیادی متجدد و جوانکهای عجیب و غریب امروزی مان است ! امیدوارم میلیونها صفحه کتاب خوانده باشم و چیزهای خیلی خیلی زیادتری بدانم ! امیدهای چیپی هم دارم ! مثل لاغر شدن و پولدار شدن و چیزهایی از این دست !
برای امسال هم آرزوهای زیادی هست که در دلم دارم و در آن لحظه ای که یحتمل سه نفری (البته چهار نفری) جلوی تلویزیون ایستاده ایم و می شنویم " آغاز سال یکهزار و سیصد و نود هجری شمسی" همه اینها در ذهنم خواهند آمد...عزیزترین انسان زندگیم کنارم خواهد بود و باید آرزو کنم او و دخترانش ، دخترانمان ، هرگز روی بیماری نبینند و پروردگار توان مبارزه با سختی ها را به خانواده نه چندان کوچکمان اعطا کند.....همه شما هم در خاطرم خواهید آمد...همه شما که شریک لحظه های تلخ و شیرینی بودید که روی این صفحه های مجازی ثبت شد...
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...