قیافه ام داغون بود؛ از اون داغونهای هفت هشت ساعت مونده در ترافیک جاده هراز ؛ تشنه یک لیوان چایی داغ با شیرینی ؛ که عجیب تو شمال می چسبه...پاهای ورم کرده از آویزون بودن اینهه ساعت ...مانتو چروک ...روسری لک شده از دوغ نهار؛ کفش کثیف و خاکی ؛ خط چشم ریخته زیر چشم ؛ ماتیک پاک شده ؛ داغون دیگه....داغون ! از اون حالتهایی که فقط دیدن یه آشنای قدیمی تو خیابون کم داره آدم !

 

مثل روز روشن بود که نتیجه آرزوی مسخره ام ، این میشد ...داد می زدم:" ای وای....این از همکلاسی های دانشگاهمونه که داره میاد طرفم!" بعد هم باید یکساعت براش توضیح می دادم که : " نه ! ادامه تحصیل ندادم ...نمی دونم چرا...آره دیگه ....چند سالی کار کردم...فحش خوردم...فحش هم دادم البته! ....نه والا !زیاد جا عوض نکردم....بیکارم الانه ! نه اصلا هم حیف نیست اون مدرکی که می گی؛ اجاره اش دادم...پول اجاره مدرک ؟ بد نیست !پول تو جیبی که میشه...چندش آوره؟ یارو میره آدم می کُشه واسه پول!  من ؟ آره ! تازه این دومیه!  دخترم ؟... اون پنج سالشه ! هول بودم؟ آره خوب..بچه دوست دارم کلا! ...اینجوریاست دیگه...زندگی؟ اوضاع و احوال؟ خوبه....، پر از هویج پلو پختن و ماست و اسفناج درست کردنه. دیگه هیچی هم امضا نمی کنم که زیرش ، اشتباهی تا چند روز بعد از عید ، تاریخ بزنم 89...شوهرم؟ آره ...اوناهاش..."

 

نمیشد واسه یه همکلاسی قدیمی از دلخوشی هام بگم...می شد بگم با دخترم رو کاناپه دراز می کشیم و خاله شادونه می بینیم و کیک یزدی می خوریم؟ نمی شد بهش بگم من حتی دلخوش به اون زیرپوشهای قرمز کوچولو که عکس هندونه دارند و برای دختر دومی ام خریدم هم هستم خوب...نمی شد بهش بگم که عیدها میایم شمال میریم خونه لب آب بابام....نصفه شبهام می ریم ساحل ، قلیون نعنا پرتغال می کشیم و به جوکهای بی ادبی داداش و شوهرمون می خندیم!.... و چقدر حال داد که یک شبی تو ساحل ؛ یکی با صندلی پلاستیکی اش چپه شد رو ماسه ها و آوا غش کرد از خنده!

 

ولی با همه اینها ؛ نمی دونم چرا اینقدره دلم می خواست تو شلوغی عصر روز هشت فروردینِ شیرینی سرای بابل ؛ یکی از همکلاسی های قدیمی ام رو می دیدم ....اینقدره دوست داشتم که خیلی دوست داشتم...خیلی ها ! خیلی....یعنی هرچی بگم خیلی ، کم گفتم ، ولی هرچه اینور و اونور رو نگاه کردم ،هیچ صورت آشنایی ندیدم که ندیدم!!!! کجان اینا؟ رفتن ؟ مُردن؟ نمی دونم والا...