وقتی شروع به وبلاگ نوشتن می کردم ؛ به خودم می گفتم کاش یکی دو سالی زودتر دست به کار شده بودم و می شد از همه احساسات ضد و نقیضی که وقتی یه ماهی کوچولو تو دلم قل می خورد داشتم ؛ تو وبلاگم می نوشتم...مزخرف زیاد نوشتم ...رو کاغذ منظورمه! بعد هم گذاشتمشون تو اون صندوقچه قرمز بزرگه توی کمد دیواری اتاق آوا! همون صندوقچه ای که یه سال ولنتاین ، کادوی بهزاد رو توش گذاشتم ...همون ولنتاینهایی که اون برام کادو نمی خره و می گه زنها واسه مردها کادو می خرن !!! همون صندوقچه ای که همه کارت پستالهای قدیمی و نامه های عاشقانه و گلهای خشک شده و حتی دستبندهای پلاستیکی که تو بیمارستان بستند دور دست و پای آوا و روش نوشتند " نوزاد دختر فرزند مریم "هم توشه ، همون عبارتی که هرگز و هرگز جای دیگه ای از زندگیش به کار نمیاد ...کی می پرسه "نام مادر؟" ؛  تو کدوم فرمی اسم مادر رو می خوان از آدم؟ دیگه از روز 16 اردیبهشت که رو دستبند پلاستیکی اش نوشتند " دختر فرزند مریم" که با بچه زنهای دیگه قاطی نشه  به بعد ؛ همیشه و همه جا می نویسه " آوا فرزند بهزاد" !!!

 

خلاصه فکر می کردم این بار خیلی بهتر شد...حالا هرچی اومد تو ذهنم – در مورد بچه جدیده- میام اینجا می نویسم...اما نشد ...نشد یا نخواستم ، نمی دونم...لوس نیست آخه؟ چی بگم ؟ نمی خندید بهم ؟ نمی خندید اگه بگم نصفه شبها از شدت تکونهای عجیب و غریبش می پرم از خواب ؟ هم عصبی می شم هم خنده ام می گیره وقتی تو تاریک روشن اتاق به شکمم نگاه می کنم ...به گمونت یک سوسکی ؛ مارمولکی چیزی رفته باشه زیر پیرهنم و داره همینطور برای خودش راه میره و لباسم بالا و پائین می ره..به خدا اگه خودم نبودم فکر می کردم یکی داره سر به سرم می ذاره . یا مثلا غذا،  آدم می خوره مگه چند ساعتی طول نمی کشه تا برسه به بچه ؟ می گن قند اینطوری نیست ، در لحظه جذب میشه ؛ به جون شما نباشه به جون خودم ؛ همچی که یه شکلات میذارم دهنم هنوز قورت ندادم ؛ آنچنان لگد پرانی می کنه انگار فوتبال که چه عرض کنم ؛ بوکس بازی می کنه ؛ خودشو می کوبه به دیوار .چی چی می کنه یعنی؟ شربت ...شربت می خورم والا هنوز تو گلومه ؛ دختره یه کاری می کنه انگار گذاشتن منو رو ویبره ! ..دکتره می گه بر اساس آمار ؛ بچه هایی که جنینی زیاد تکون می خورن ؛ بعدها پر جنب و جوش و شیطونتر هستند...مادر بزرگم می گه :" لقمه من شیطونی می آره به خدا ! همه نوه هام شیطونند ....." دکتره می گه ماشالله چقدر تپله این یکی ؟ از سن واقعی اش انگار یه ماه جلوتره ....می گه اگه زود دنیا نیاد از اون خپلها میشه !

خوب بچه کُپل دوست دارم من...از اون کپلها که شکمشون طبقه طبقه میشه می افته رو هم وقتی می شینن!! از اونها که لبهاشون عین لب ماهی جمع میشه از فشار لُپ!!!!!!

* هه هه ! این اولین پستیه که دسته بندی موضوعش فقط و فقط و فقط "عضو جدید خونه " است!