آخرین فیلمی که رفتیم سینما هم از اصغر فرهادی بود..."درباره الی " رو می گم.... دقایق اولیه داستان ، به نکته مهمی پی بردم , اینکه یک زن و شوهر ؛ با یک بچه شش هفت ماهه جلوی ما نشستند....بچه اول با قان و قون و اَدَ بودی ؛ شروع به اعلام حضور کرد...بعد چند دقیقه یک کم غر زد...یعنی می شد در همان تاریکی هم حدس زد الان با لب و لوچه آویزون، چشماش دارند اشکی میشوند ؛ یک کم دست به دستش کردند...مادر یک کم شیر بهش داد؛ ...ساکت نشد ... کم کم نق زدنها و جیغهای بنفشش شروع شد...بابا بغلش کرد و راه افتاد برود .لابد از جلوی هر کسی رد می شد ؛ می گفت:" ببخشید ؛ ببخشید...عذر می خوام"...من شنیدم وقتی داشت می گفت:" این هم از تفریح ما !" تا آخر فیلم برنگشت....زن چند بار پشت سرش رو نگاه کرد ولی یا چیزی ندید یا نمی دونم چی..... قبل از اینکه برود ، با خودم فکر کردم ؛ چه کسی حق دارد؟ من حق ندارم ؟ هشت هزار تومان بسلفم و منت کسی رو بکشم بچه ام رو نگه داره که دو ساعت با آرامش یه فیلم ببینم..بعد دو سال ؟ حق داشتم من! حق داشتم سینما ساکت باشه کسی ونگ نزنه....اون هم حق داشت.معلومه از روی خوشی بچه شش ماهه نیاورده سینما که ؟ لابد یا کسی نیست یا کسی نگه نمی داره بچه اش رو ...یا مثل خیلی ها که می شناسمشان در این شهر کسی را ندارد! نمیشد انتظار داشته باشم هر صد سال یک بار هم که یک فیلم به درد بخور در این مملکت ساخته می شود ؛ بشیند خانه اش "بیست و سی " ببیند ؟ نمیشد انتظار داشته باشم نوبتی بروند سینما که . کم کم که با سکوت ناشی از رفتن بچه فسقلی ؛ تونستم همه حواسم رو بدم به فیلم ؛ فهمیدم فیلم هم راجع به همینه..راجع به اینکه همه آدمها حق دارنn! زنها ، مردها ؛ پیرها و بچه ها و همه و همه دیگه...دلم می خواست می تونستم مثل اصغر فرهادی به همه حق بدم ؛ کاش می شد اینقدر پخته باشم که اینقدر دیگران رو قضاوت نکنم....کاش می شد مثل فرهادی قبول کرد که آدم سیاه و سفید نداریم ؛ آدمها در شرایط مختلف ؛ آدمهای دیگری هستند...من هم می شد "سیمین" باشم اگر جای او بودم یا "راضیه " ، یا هر زن دیگری در هر جای دیگری...همه مردهای فرهیخته ای که می شناسم می توانستند "حجت" بشوند در بیکاری و بی پولی و بن بستهای روزگار ! دلم میخواست از بلوغی که در اندیشه آقای فرهادی هست ؛ نه در "جدایی نادر از سیمین" فقط ؛ در "درباره الی..." یا "شهر زیبا" کمی برای خودم می دزدیدم....خوش به حالش که می داند و می فهمد که قرار نیست همه مردهای بیسواد و به قول بعضی ها "جنوب شهری" ، دست بزن داشته باشند ؛ می داند یک مرد با فهم و کمالات و تحصیل کرده ؛ وقتی بیاید خانه و پدر مریضش را در حال مرگ ببیند و زنش قهر کرده باشد و بخواهد طلاق بگیرد که برود خارج و دخترش ، تنها باشد و نتواند هزینه پرستار را به راحتی بدهد ؛ هم قادر است یک زن باردار بی پناه را کتک بزند ! و خوب می داند زنی که دارد شوهر و بچه و زندگی اش را رها می کند که برود جای دیگری از جهان بخت خودش را بیازماید ؛ حتما یک زن بی عاطفه و خائن و پست نیست...