یکشنبه همین هفته ؛ درست پنج روز مونده تا پایان پنج سالگی اش ؛ یهو به سرم زد اصلا تو ساختمون کلاس موسیقی اش نرم ؛ تو خیابون جلوی در موسسه پیاده اش کنم ؛ تمام راه با خودم کلنجار می رفتم که این کار رو بکنم یا نه....با ترس و لرز بهش گفتم و نظرشو پرسیدم ...شاید می خواستم مستقل تر بشه یا خودم از شر جای پارک پیدا کردن تو شیخ بهایی خلاص بشم؟ خودم رو آماده کردم اگه کوچکترین عکس العملی از روی اضطراب نشون داد ؛ بی خیال بشم...ولی عجیب استقبال کرد ؛ بهش گفتم می دونم هنوز براش زوده..می دونم یک ساله که همه مامانهای همه همکلاسی هاش تمام دو ساعت کلاس ، تو سالن انتظار نشستند و برای دستشویی هم حتی ، از بلندگو صداشون می کنند برن پیش بچه هاشون و من تنها مادری هستم که آوا رو میذارم و میرم خونه مامانم و دو ساعت بعد برمی گردم! براش گفتم منشی واحد ارف کجا می شینه و اگه اینو پرسید تو چی بگو و چی نگو و بالاخره گفت :" مامان ! همه اینها رو که گفتی خودم می دونستم !!!"

گفت که می تونه و مشکلی نداره و می خواد خودش بره!

وقتی پیاده اش کردم ؛ چند دقیقه ای چشمم به در موسسه بود ؛ خوشحال و شادان عین زنهای گنده کیفش رو انداخت رو دوشش و رفت ؛ خیالم راحت شد....

 

وقتی راه افتادم از خودم پرسیدم اون چه موقع از من جلو زد که من رد شدنش رو ندیدم؟  من چقدر می ترسم که اگه بره مدرسه ، با کلی آدم گنده تر از خودش باید سرو کله بزنه!  من می ترسم نتونه خودش تو مدرسه بره دستشویی.من می ترسم کسی ازش بپرسه کدوم کلاسی و هول بشه . من نمیدونم چطوری باید مقنعه اش رو تو سرش مرتب کنه .من می ترسم که باید تنها باشه بقیه عمر .تنها بره مدرسه و همه کشمکش های زندگی کوچولوئیش رو تنهایی سپری کنه.من می خوام بهش بچسبم .همه جا مواظبش باشم.همه مشکلاتش رو من حل کنم. ولی اون از من جلو زده...دلم می خواد مثل یه بچه پنج ساله ؛ نه مثل آوا ، بشینم یه گوشه زار بزنم و بگم که من هنوز آماده نیستم برای اینکه دختر پنج ساله ام خودش بره مدرسه .می خوام باهاش برم .نامرئی بشم برم گوشه کلاس که اگه یه وقت معلمه بهش اخم کرد ؛ دوباره مرئی بشم و سر معلمش هوار بکشم ؛ اگه این دختر فسقلی های افاده ای باهاش قهر کردند برم موهاشون رو بکشم ! می خوام اگه کسی - مثل اون ووروجکی که تو کلاس موسیقی بهش گفته بود -بهش گفت دندونات اینقدر از هم فاصله داره که انگار یکی در میون افتاده ؛ برم مشقهای اون دختره رو پاره کنم !!! من برای اینکه بچه ام اینقدر بزرگ بشه ،هنوز خیلی بچه ام . من هنوز بزرگ نشدم که !!! می ترسم از همه اینها....ولی اون نمی ترسه....اون چقدر آماده است...کی یادش داد اینقدر آماده "مستقل بودن" باشه ؟ من که نبودم...من هنوز خودم آماده نیستم هویتی به جز "مامان آوا" داشته باشم.ولی اون خودش رو پیدا کرده ؛ بدون من ! ..من هنوز آماده مستقل شدن از بچه ام نیستم....دلم می خواد دستاشو بگیرم و احساس آرامش کنم که گم نمیشم تو خیابون ؛ که می تونم از جوب رد بشم ؛ که می تونم تنها باشم ! ولی هنوز آماده نیستم... کم کم میره مدرسه ؛ نه مهد کودک با یک مربی که حواسش باشه به بچه ها ؛ باید خوراکی رو از کیفش در بیاره و بخوره و وسایلش رو جمع کنه و شاید سوار سرویس بشه و پیاده بشه و زنگ خونه رو بزنه و بیاد کفشهاش رو در بیاره و اون الان قادر به همه اینها هست بدون داشتن همه نگرانی های مسخره ای که من رو از درون داره داغون می کنه !

کاش یادم می داد که چطوری باید ازش جدا بشم؟ .... باید وقت بذاره برام و کم کم منو به تنهایی عادت بده....باید از من کَنده بشه و بذاره برم تو دنیا...بدون اون ! تنها !! با ترس همواره ای از اینکه اون هم الان تنهاست و داره با زندگی می جنگه برای دوام و من نیستم که ساده لوحانه خودم رو حلال همه مشکلاتش بدونم....من نیستم که احمقانه فکر کنم باید باشم برای درست کردن همه چیز.