- یه خواب  بد راجع بهش دیده بودم ؛ وقتی بیدار شدم بهش گفتم خیلی خوشحالم که خواب بوده و شروع کردم به بوسیدنش ! بعد در جواب ابراز احساسات من گفت:" خوب دیگه...یه خواب بد که اینقدر خوشحالی نداره !"

 

- خونه مامان چند تا کفشی که تازه واکس زده بودند ؛ دید و گفت:" مامان ! نگاه کن ! اینقدر به اینها واکسن زدند ؛ انگار همین حالا خریده باشن!"

- قیمه می خوردیم ؛ گفت :" من قیمه های چهار شنبه سوری رو از قیمه های تو بیشتر دوست دارم !"

(بعدا معلوم شد منظورش از چهارشنبه سوری ؛ عاشورا و تاسوعا بوده !)

 

- تو راه شمال پرسید:" کی می رسیم ؟ اصلا تو جاده شمال هستیم یا هنوز تو ایرانیم ؟"

- بعد از شستن دندانها :" ای وای مامان ! "آبِ بخور و تف کن" نخوردم!"

- "مامان ! به صورتت کرم بزن که مثل عکسهای عروسیت ؛ مرطوب بشی..ببین تو این عکسها که پوستت مرطوبه چقدر خوشگلی !"

- تو آرایشگاه ؛ یکی بهش گفت همه بچه ها وقتی به دنیا میان ؛ برای خواهر بزرگترشون ؛ یه کادوی گنده از دل مامان میارن! آوا هم انگار بخواد محبتی در حق طرف بکنه و اون رو از چاه جهالت بیرون بکشه ، جواب داد:" نه بابا ! اون کادو ها رو که خود مامانها می خرن،  الکی می گن ! چون به جز نی نی که چیزی تو دلشون جا نمیشه ؛ تازه اونجا که مغازه نداره!"