آوا ؛ اولین روزهای پنج سالگی
- خونه مامان چند تا کفشی که تازه واکس زده بودند ؛ دید و گفت:" مامان ! نگاه کن ! اینقدر به اینها واکسن زدند ؛ انگار همین حالا خریده باشن!"
- قیمه می خوردیم ؛ گفت :" من قیمه های چهار شنبه سوری رو از قیمه های تو بیشتر دوست دارم !"
(بعدا معلوم شد منظورش از چهارشنبه سوری ؛ عاشورا و تاسوعا بوده !)
- تو راه شمال پرسید:" کی می رسیم ؟ اصلا تو جاده شمال هستیم یا هنوز تو ایرانیم ؟"
- بعد از شستن دندانها :" ای وای مامان ! "آبِ بخور و تف کن" نخوردم!"
- "مامان ! به صورتت کرم بزن که مثل عکسهای عروسیت ؛ مرطوب بشی..ببین تو این عکسها که پوستت مرطوبه چقدر خوشگلی !"
- تو آرایشگاه ؛ یکی بهش گفت همه بچه ها وقتی به دنیا میان ؛ برای خواهر بزرگترشون ؛ یه کادوی گنده از دل مامان میارن! آوا هم انگار بخواد محبتی در حق طرف بکنه و اون رو از چاه جهالت بیرون بکشه ، جواب داد:" نه بابا ! اون کادو ها رو که خود مامانها می خرن، الکی می گن ! چون به جز نی نی که چیزی تو دلشون جا نمیشه ؛ تازه اونجا که مغازه نداره!"
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...