احساس متفاوتی هست دو بچه داشتن...بامزگی اش این است که ؛ دومی را با اسم اولی صدا می زنی.

 هر روز باید یک بار حمام بروی ؛ نه از بوی جیش و پی پی و استفراغ پنیره ،که دیگر پذیرفتی شون مثل یکی از اعضای بدنت ... باید حمام بری چون بالاخره یا نوبت حمام این یکی است یا آن یکی !  دو تاشون رو یکی دو بار با هم برده ام ، ولی جانم از دهانم آمد بیرون !

ساعت هفت صبح بیدار می شوم و روزی نیست که ماشین لباسشویی روشن نشود. ناخنهایشان را گرفتن ، خودش پروژه ای است .فکرش را بکنید با مال خودم باید شصت تا ناخن بگیرم هر سری. مجبورم هر روز جارو کنم ؛ می گویند گرد و خاک و مو می رود در گلویش . این صحنه روزی هزار بار تکرار می شود: شیر می دهم و می خوابانم و همچین که آرام می شود ؛ آوا یک خواسته ای دارد ...کیک درست کنیم . پازل درست کنیم. با هم فیلم ببینیم. وان رو پر از آب کن برم تو بالکن آب بازی . بیا آرایشگر بشو. حالا عکسهای بچگی ام رو نشونم بده. بعد از شر این یکی که خلاص می شوم ؛ میروم یه چایی می ریزم می نشینم پای لب تاپ بلکه ام دو زار ؛ کار کنم که آن یکی دوباره بیدار می شود و وقت شیر خوردن یا عوض کردنش فرا می رسد!! آخرش هم همه می گویند "وا ؟ تو که خانه داری...خودت رو باد می زنی صبح تا شب!" ( این همه مخاطب خاص دارد ؛ خودش می داند.)

 یکبار که خیلی خسته بودم و این کوچیکه ثانیه ای آرام نمی شد ؛ خاله ام داشت می پرسید:" شوهرت نصفه شبها بیدار نمی شود؟" داشتم می گفتم:" بنده خدا باید صبح تا شب بیرون باشد اگر بیدارش کنم که لابد شب ها هم ترجیح می دهد اداره بخوابد ..." هنوز جمله ام تمام نشده بود که تلفن زنگ زد و شوهر بود که می گفت کارش طول می کشد و شب نمی آید !!!!! بزرگه هم شروع به ونگ زدن کرد که بی بابا خوابم نمی برد. همه فامیل خنده شان گرفته بود ؛ دو تایی با هم زار می زدند و من درمانده ؟ همه گفتند نکند دیشب بیدارش کردی که امشب نمی آید؟  

خلاصه که سخت است . هر وقت به خوشی هاش رسیدیم می آیم می گویم به خدا . من را که می شناسید ؛ عادت دارم شادی هایم را با شما تقسیم کنم. وقتی به آن روزهایی رسیدیم که دوتایی بازی می کنند و می خندند و من هم چایی ام را بی آنکه کسی از من آویزان باشد ؛ می نوشم ؛ می آیم و می نویسم. به آن روزهایی که روی نیمکت پارک بنشینم و برگها را نگاه کنم و بچه هایم از روی سرسره دنبال هم بیایند پائین ، به آن روزهایی که در میهمانی ها ، بشود بنشینم و کسی ونگ نزند و دخترهایم با پیراهن های توردار از این اتاق به آن اتاق بروند.وقتی رسیدم به آن روزهایی که با هم آب بازی کنند و من بتوانم با آرامش یک لیوان آب طالبی خنک ؛ بخورم . وقتی به روزهایی رسیدم که شب یک نفر در حال شیر خوردن به من متصل نباشد و من روی مبلهای چرمی پذیرایی نباشم که بهزاد بیدار نشود و آن یکی نان استاپ* و بدون آنکه بگذارد من جوابهای تکراری ام را بدهم ؛ از اتاقش داد نزند که " مامان من خوابم نمی بره ؛ خودت گفتی اگه واقعا خوابت نبرد یه فکری می کنم. پنج دقیقه گذشت ولی من خوابم نبرد. اصلا صد دقیقه هم بگذره من خوابم نمی بره . حتی اگه صبح بگی تو که دیشب خوابیدی هم خوابم نمی بره ؛ اصلا اگه هم خوابم ببره ؛ باز هم واقعا خوابم نبرده ؛ یعنی من اصلا خوابم نمی بره شبها...شیر هم بخورم فایده نداره.یعنی همه اش چشمام بازه ...حتی اگه صبح بگی تو که دیشب چشمات بسته بود هم قبول نیست چون چشمام بسته بوده ولی خوابم نبرده. اصلا من هیچ شبی دیگه خوابم نمی بره ! چی کار کنم حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "

 فعلا دلم به اینطور چیزها خوش است:

*nonstop