پرسید:" دست بچه ات چی شده؟" ، گفتم:" ناخن خودم کشیده شد".

 پرسید: "واسه چی با بچه یک ماهه ؛ ناخن بلند می کنی حالا؟ مادر که واسه خوشگلی ؛ به بچه اش آسیب نمی زنه...."

 


خیلی حرفها داشتم ؛ ولی ساکت ماندم.نگفتم که هشت سال است که دختر بیست ساله ای ؛ با لباس آبی آسمانی ؛ ظریف و معصوم در یک قاب چوبی در اتاق خوابم ؛ زندانی است ولی هنوز چشمهایش پر از امید و آرزوست و به فردا خیره شده است. به من خیره شده ؛ هر روز نگاهم می کند...من ، فردای او هستم. دختری که موها و ابروهایش ؛ سیاه سیاه است. نگفتم که هنوز رنگهای زیتونی و شرابی و نسکافه ای و امثال اینها به موهای مشکی بلندش نرسیده است. همین است که لطافت موهایش را از پشت شیشه قاب هم می شود حس کرد. هنوز دومین بچه اش هم زاده نشده که به خاطرش ، برای اولین بار ، موهایش را کوتاه کند و بچه اولش بگوید که چقدر زشت شده است !

دختری که باریک است ؛ هنوز این شانزده کیلو وزن اضافه؛ به سراغش نرفته ...همه تغییرات زن سی ساله ای که هر روز نگاهش می کند ؛ هنوز به وجودش راه نیافته اند.

نگفتم که تغییرات  ... تا انگشتهایش هم رسوخ کرده است...آنقدر که دیگر آن حلقه زرد و سفید هم به دستش نمی رود.

تغییر ، خودش را مثل بختک به وجودم انداخته ؛ چهره ام ؛ موهایم ؛ دستها و پاها و قلب و مغزم....فقط یک چیزِ " من" با دخترک آبی پوش ِ زندانی در قاب چوبی ؛ یکی است و آنهم ناخنهایی است که زمانی به زیبایی مشهور بودند ؛ کشیده و ظریف ....گیرم که همین چند روز پیش ؛ یکیشان موقع پهن کردن روتختی بزرگ خیس – که چون جیشی شده بود ؛ شسته بودم – شکست...گیرم یکی دیگرشان را وقتی داشتم درِ وانیل را باز می کردم؛ شکست...گیرم که کسی به دستهای مادر سی ساله خسته ای نگاه هم نکند....گیرم که دستهایش فقط به درد خرد کردن و شستن و پوست کندن بخورند.

نگفتم که دلم نمی آید این تنها چیزی که مرا یاد "مریم ده سال قبل" می اندازد را هم خودم از ریشه بکَنم. نگفتم که هنوز با ذوق ؛ سوهان می کشم و لاک می زنم و نگاهشان می کنم. هرچه باشد ؛ زیبایی شان را بی آینه هم می شود دید... خودم  که می توانم بی آینه ؛ بنشینم و به دستها و ناخنهایم خیره شوم و فکر کنم هنوز همان دختر پنجاه کیلویی مومشکی هستم که سالهاست با همه آن عشق و اشتیاقی که در چشمهایش پیداست ؛ درون قاب چوبی ، زندانی است.....