سه سال پیش ؛ یه روز سرد تو زمستون ؛ من و آوا سوار ماشین شدیم که اون بره مهد و من هم برم سرکار....بعد از اینکه راه افتادم ؛ مدام صدای میو میوی گربه می شنیدم ...ولی واقعا هیچ ایده ای نداشتم از کجاست...رادیو رو کم کردم ؛کم نشد...ایستادم؛ کم نشد ! یکی از همکارام قبلتر گفته بود که یه بچه گربه ؛ وسط سیاهی زمستون ؛ رفته بوده تو موتور ماشینش خوابیده بوده ؛ لابد واسه فرار از سرما.

وقتی آوا رو گذاشتم ؛ رفتم یک مکانیکی سر خیابون مهدشون و به صاحبش گفتم :"بهم نخندید ولی به گمونم گربه ای چیزی ؛ جلوی ماشین هست و من می ترسم در کاپوت رو باز کنم "؛ یارو هم در رو باز کرد و یهو سه تا بچه گربه رنگ و وارنگ فسقلی ؛ پریدند بیرون و به چشم به هم زدنی ؛ زیر چرخ ماشین و تو باغچه های کنار خیابون ؛ قایم شدند...خیالم راحت شده بود و تشکر کردم و خواستم برگردم تو ماشین که یکی از تو مکانیکی داد زد:" خانوم ؛ کاش جلوی در خونه که ماشین دیشب پارک بوده ؛ پیاده شون می کردی ؛ اینها رو مادرهاشون از شدت سرما میارن تو ماشین ؛ حالا دیگه راه ِرسیدن به مادرشون رو هم گم کردن ؛ مادره هم که نمی تونه پیداشون کنه !تلف می شن از گشنگی و سرما."

چی بر سر بچه گربه هایی که آواره شون کردم ؛ اومد؟ می فهمم مادرشون وقتی برگشته و دیده ؛ از ماشین و بچه هاش خبری نیست ؛ چه حالی شده...سه سال می گذره و من هر وقت از اون کوچه رد می شم ؛ یاد بچه گربه هایی می افتم که از مادر ؛ جداشون کردم.