شیدا جان ، من هم جز همان پنج درصدی هستم که کاری مهمتر از وبلاگ نوشتن ندارند.
بعد گفت یکی از همکارها این آدرس را بهش داده و گفته وبلاگ یک کسی هست که راجع به بچه ها می نویسد! بگذریم که هیچ فکر نمی کردم یک روزی ، شیدا را ببینم و با هم دوست باشیم و بیاید خانه مان و بنشینیم حرفهای زنانه همینطوری بزنیم و البته که من شیدا را بیشتر از خانوم شین ؛ دوست دارم.
همینطوری شد که وبلاگی درست شد و " آوای زندگی" شد و اینها...کاری نداریم که اگر دلم می آمد نود و نه درصد پستهایم را پاک می کردم چون به نظرم خیلی مسخره اند !
ولی وبلاگ و وبلاگ نویسی ؛ برایم دنیای عجیبی بود....باورم نمی شد که بعد از بیست سالگی هم بشود " دوست " پیدا کرد... برادرم می گوید :" هر وقت می گی " دوست وبلاگیم " ، خنده ام می گیره! "دوست وبلاگی " هم شد دوست آخه ؟ "
بهش نمی گم که این دوستهای وبلاگی ؛ از جنس دوستهای دانشگاه و مدرسه و محیط کار نیستند...جنس دوستی شان شاید به آن کهنگی و اصالت نباشد ولی شفاف و زلال که هست. شاید هم زلال تر...اصلا اول زلالی شان را می بینی ؛ بعد خودشان را.
وبلاگ ؛ باعث شد به هر چیز به چشم دیگری نگاه کنم...به چشمی که بخواهم روزی ؛ روزگاری ؛ بنویسمش ....باید نوشتن ِ همه چیز را تمرین می کردم ؛ نوشتن دردها ؛ شادی ها ؛ اتفاقات روزمره بی اینکه زندگی خصوصی مان ؛ برای مردم آشکار باشد ...نوشتن ِ احساسات ضد و نقیض زنانه ام ؛ بی آنکه شرم و حیای زنانه ام زیر سوال برود...نوشتن ِ عاشقانه هایم بی آنکه خلوتی که با همسرم دارم ؛ خدشه دار شود....همه اینها تمرین می خواست...سخت بود ؛ سخت هست...اشتباه و به قول خودمان " سوتی" و اینها را هم دارد . ولی مبارزه ای است برای آنکه " نوشتن " را دوست دارد. هیچ نمی دانستم وقتی از شرکتی که فکر می کردم تا بازنشستگی در آن بمانم ؛ فرار (!!!!) کنم ؛ همین تمرین چندین و چند ساله نوشتن ؛ یاری ام کند تا شغل جدیدی برای خودم دست و پا کنم...شغلی که همه اش نوشتن است و نوشتن است و نوشتن....ترجمان نوشته های دیگران دست کمی از نوشتن ندارد.باور کنید.
این پست را نوشتم چون پست قبلی ام تا امروز بیشترین تعداد لایک در گوگل را در بین پستهای وبلاگم داشته است ! دویست و پنجاه و پنج نفر در دنیا ، آنچه نوشته ام را " دوست " داشته اند...حس خوبی است حتی اگر خیلی هایتان به آن بخندید.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...