امروز نوزده شهریور ؛  هفت سال شد که ما در یک خانه ایم. زیاد به سر و کله هم زده ایم ؛ هفت سال به تولید عشق و آرامش و یکرنگی مشغول بودیم ؛ حالا خوب شده است....طفل نوپای "زندگی "ما از آب و گِل در آمده ؛ " خانه" ما مستحکمتر از آنی است که هر بادی که بوزد ؛ به قول فروغ  ؛ بیم فرو ریختن در آن باشد...ستونهای خانه ما آنقدر استوار شده اند که می شود بهشان تکیه داد و نشست و چای ِ دارچین و هل و زعفران نوشید و گپ زد.

سخت است همیشه درک احساسات جنس مخالفی که یک دهه از آدم بزرگتر است ؛ سخت است. لابد هشتاد ساله هم که بشوم ؛ درک احساسات مرد نود ساله یحتمل بی مویی که با من زندگی می کند ؛ سخت است . ولی زندگی همین است دیگر ...همه اش سختی و همه اش درس و بعد هم پیش از آنکه وقت شود از درسهایی که گرفتی ؛ استفاده کنی ؛ وقت رفتن است. البته ما  از هم درسهای زیادی گرفته ایم که همین حالا هم می شود ازشان استفاده کرد.... او، یادم داده که کله پاچه ، چیز خوشمزه ای است ! و من قبل از او نمی دانستم که زمستانها ترکیب آب پرتغال و لیمو شیرین بهتر از آب پرتغال به تنهایی است. نمی دانستم ؛ نیمه شبهای برفی ؛ بستنی و فالوده چقدر می چسبد. نمی دانستم که در موسیقی ِسنتی ؛ دستگاه شور و در دستگاه شور ؛ مایه دشتی و در مایه دشتی ؛ گوشه دیلمان را دوست دارم.

هفت سال...اگر دانشجوی رشته " زندگیِ زناشویی شناسی" بودیم ؛ تا  حالا دکترا هم گرفته بودیم و اگر شرا ب بودیم ؛ حالا وقت نوشیدن ما بود... همخانه من ؛ همخانه هفت ساله من ؛ اهل بروز احساساتش نیست ؛ اصلا زیاد اهل حرف زدن نیست . بیشتر وقتها آرام است و منِ پر سر و صدا ؛ عاشق این آرامش هستم .همخانه من ؛ مرد زندگی من است و هر زنی می داند اینکه مرد ِ زندگی اش ؛ همخانه اش باشد چقدر بس است برای احساس خوشبختی. مرد زندگی من ، مردی است که زیاد نمی گوید دوستم دارد ولی یک روز گفت حتی وقتی خانه مادرش می رود ؛ مثل کبوتری که دنبال آشیانه اش می گردد ؛ در پی آمدن است.....

می خواهمت ، چنان که شب ِ خسته ؛ خواب را....